شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠٩ - ديگر باره ملامت كردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد
ديگر باره ملامت كردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد
|
قوم گفتندش مكن جَلدى برو |
تا نگردد جامه و جانت گرو |
|
|
آن ز دور آسان نمايد، به نِگر |
كه به آخر سخت باشد رهگذر |
|
|
خويشتن آويخت بس مَرد و سكست |
وقت پيچا پيچ دست آويز جُست |
|
|
پيشتر از واقعه آسان بود |
در دل مردم خيال نيك و بد |
|
|
چون در آيد اندرونِ كارزار |
آن زمان گردد بر آن كس كار، زار |
|
|
چون نه شيرى هين منه تو پاى پيش |
كآن اجل گرگ است و جان توست ميش |
|
ب ٣٩٩٦- ٣٩٩١ جَلدى: دليرى.
جامه و جان گرو گشتن: استعارت از زندگى را از دست دادن.
آويختن: دار زدن، حلق آويز كردن.
سكستن: در فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى، فنا شدن معنى شده ولى آويزان ماندن مناسبتر مىنمايد.
مهمان مسجد: رمز كسانى است كه پاى بر سر زندگى اين جهان مىنهند تا به زندگانى جاودان رسند.
مولانا در اين بيتها نكته مهمى را تعليم مىدهد و آن اينكه از خود گذشتگى كار هر كس نيست و بسا كس كه چون قدم در راه مجاهدت نهد پشيمان شود. چنان كه كسانى دست به خودكشى مىزنند اما چون مرگ را مىبينند در پى چاره بر مىخيزند بسا كار بزرگ كه تا در آن نيفتادهاى آسان نمايد و چون در آن در آمدى و درماندى فريادت بر آيد.
|
ور ز ابدالى و ميشت شير شد |
ايمن آ، كه مرگ تو سر زير شد |
|
|
كيست ابدال آن كه او مُبدَل شود |
خمرش از تبديل يزدان خَل شود |
|