شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٤ - قصه اهل سبا و حماقت ايشان و اثر ناكردن نصيحت انبيا در احمقان
قصّه اهل سبا و حماقت ايشان و اثر ناكردن نصيحت انبيا در احمقان
|
يادم آمد قصّه اهل سبا |
كز دَم احمق صباشان شد وبا |
|
|
آن سبا ماند به شهر بس كلان |
در فسانه بشنوى از كودكان |
|
|
كودكان افسانهها مىآورند |
درج در افسانهشان بس سِرّ و پند |
|
|
هزلها گويند در افسانهها |
گنج مىجو در همه ويرانهها |
|
ب ٢٦٠٢- ٢٥٩٩ براى آگهى بيشتر از داستان «اهل سبا» نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٨٢/ ٣.
صَبا: بادى است كه از جانب شمال عربستان وزد. (نگاه كنيد به: شرح بيت ٣٧٨٠/ ٢) مردم سبا از نادانى و غرور قدر نعمت خدا را ندانستند، ناسپاسى كردند و آبادانىشان به ويرانى مبدل شد.
|
بود شهرى بس عظيم و مه ولى |
قدر او قدر سُكُرَّه بيش نى |
|
|
بس عظيم و بس فراخ و بس دراز |
سخت زَفتِ زفت اندازه پياز |
|
|
مردم دَه شهر مجموع اندر او |
ليك جمله سه تنِ ناشسته رو |
|
|
اندر او خلق و خلايق بىشمار |
ليك آن جمله سه خام پخته خوار |
|
|
جان ناكرده به جانان تاختن |
گر هزاران است باشد نيم تن |
|
|
آن يكى بس دور بين و ديده كور |
از سليمان كور و ديده پاىِ مور |
|
|
و آن دگر بس تيز گوش و سخت كر |
گنج و در وى نيست يك جو سنگ زر |
|
|
و آن دگر عور و برهنه لاشه باز |
ليك دامنهاى جامه او دراز |
|
|
گفت كور اينك سپاهى مىرسند |
من همىبينم كه چه قوماند و چند |
|
|
گفت كر آرى شنودم بانگشان |
كه چه مىگويند پيدا و نهان |
|
|
آن برهنه گفت ترسان زين منم |
كه ببرّند از درازى دامنم |
|
|
كور گفت اينك به نزديك آمدند |
خيز بگريزيم پيش از زخم و بند |
|