شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٣ - دعوت باز بطان را از آب به صحرا
|
بين كه اندر خاك تخمى كاشتم |
كرد خاكىّ و منش افراشتم |
|
|
حَمله ديگر تو خاكى پيشه گير |
تا كنم بر جمله ميرانت امير |
|
|
آب از بالا به پستى در رود |
آن گه از پستى به بالا برود |
|
|
گندم از بالا به زير خاك شد |
بعد از آن او خوشه و چالاك شد |
|
|
دانه هر ميوه آمد در زمين |
بعد از آن سَرها بر آورد از دفين |
|
|
اصل نعمتها ز گردون تا به خاك |
زير آمد شد غذاى جان پاك |
|
|
از تواضع چون ز گردون شد به زير |
گشت جُزوِ آدمى حىّ دلير |
|
|
پس صفات آدمى شد آن جماد |
بر فراز عرش پرّان گشت شاد |
|
|
كز جهان زنده ز اوّل آمديم |
باز از پستى سوى بالا شديم |
|
|
جمله اجزا در تحرّك در سكون |
ناطقان كه انّا الَيهِ راجِعُون |
|
|
ذكر و تسبيحات اجزاى نهان |
غلغلى افكند اندر آسمان |
|
ب ٤٦٥- ٤٤٧ حيله پيچ شدن: پيچيده در حيله شدن. سراسر حيله گشتن. (نگاه كنيد به: شرح بيت ٣٨١/ ٣) ايّوب (ع): يكى از پيمبران كه چهار بار نام او در قرآن كريم آمده است. كتاب ايّوب نام يكى از كتابهاى عهد عتيق است. ايوب به شكيبايى برابر بلاها مشهور است.
اى كه جزو اين زمينى: از خاك آفريده شدهاى:
|
خلعت افلاك نمىزيبدت |
خاكى و جز خاك نمىزيبدت |
|
(نظامى، مخزن الاسرار، ص ٧٤) در كشيدن: روى گرداندن.
|
عشق غيرت كرد و ز ايشان در كشيد |
شد چنين خورشيد ز ايشان ناپديد |
|
٢٧٦٥/ ٥ خَلَقناكُم: گرفته از قرآن كريم است إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ: اگر از رستاخيز در گمانيد. پس همانا ما شما را از خاك آفريديم. (حج، ٥) خاك پاشى: خاك بودن، كنايت از فروتنى نمودن.
جُستن: خواستن، طلبيدن.