شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٢ - مثل در بيان آن كه حيرت مانع بحث و فكرت است
مثل در بيان آن كه حيرت مانع بحث و فكرت است
|
آن يكى مرد دو مو آمد شتاب |
پيش يك آيينه دار مُستَطاب |
|
|
گفت از ريشم سپيدى كن جدا |
كه عروس نو گزيدم اى فتَى |
|
|
ريش او بُبريد و كُل پيشش نهاد |
گفت تو بگزين مرا كارى فتاد |
|
|
اين سؤال و آن جواب است آن گزين |
كه سرِ اينها ندارد دردِ دين |
|
|
آن يكى زد سيليى مر زيد را |
حمله كرد او هم براى كيد را |
|
|
گفت سيلى زن سؤالت مىكنم |
پس جوابم گوى و آن گه مىزنم |
|
|
بر قفاى تو زدم آمد طراق |
يك سؤالى دارم اينجا در وفاق |
|
|
اين طراق از دست من بوده است يا |
از قفاگاه تو اى فخرِ كيا |
|
|
گفت از درد اين فراغت نيستم |
كه در اين فكر و تفكّر بيستم |
|
|
تو كه بىدردى همىانديش اين |
نيست صاحب درد را اين فكر هين |
|
ب ١٣٨٤- ١٣٧٥ حيرت:
|
نه چنان حيران كه پشتش سوى اوست |
بل چنين حيران و غرق و مست دوست |
|
٣١٣/ ١ (و نگاه كنيد به شرح بيت ٣١٣/ ١) آن يكى مرد دو مو: «يكى مُزَيِّنى را گفت كه تارهاى موى سپيد از محاسنم بر چين. مُزَيِّن نظر كرد موى سپيد بسيار ديد. ريشش ببريد به يك بار به مقراض، و به دست او داد گفت تو بگزين كه من كار دارم.» (مقالات شمس، قسمت اول، ص ١٨٠) دو مو: كه موهايش سياه و سپيد باشد.
آينه دار: كنايت از آرايشگر. سلمانى.
مُستَطاب: پاكيزه، خوب.