شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٥٦ - رفتن هر دو خصم نزد داود
مَكسب: كسب.
|
خلق گفتند اين مسلمان راستگوست |
وين فروشندهى دعاها ظلم جوست |
|
|
اين دعا كى باشد از اسباب ملك |
كى كشيد اين را شريعت خود به سلك |
|
|
بيع و بخشش يا وصيت يا عطا |
يا ز جنس اين شود ملكى تو را |
|
|
در كدامين دفتر است اين شرع نو |
گاو را تو باز ده يا حبس رو |
|
|
او به سوى آسمان مىكرد رو |
واقعه ما را نداند غير تو |
|
|
در دل من آن دعا انداختى |
صد اميد اندر دلم افراختى |
|
|
من نمىكردم گزافه آن دعا |
همچو يوسف ديده بودم خوابها |
|
ب ٢٣٣٢- ٢٣٢٦ فروشندهى دعا: (تعبيرى است طنز آلود.) دعا خوان، كه به جاى پرداختِ پول گاو از دعا سخن مىگويد.
سلك: رشته.
در سلك كشيدن: كنايت از به حساب آوردن. تشريع كردن.
جنس اين: از اين نوع، مانند، نَذر، صُلح.
واقعه: پيش آمد، حادثه.
|
چون كه مرا زين همه دشمن نهند |
تهمت اين واقعه بر من نهند |
|
(نظامى، به نقل از لغت نامه)
|
ديد يوسف آفتاب و اختران |
پيش او سجده كنان چون چاكران |
|
|
اعتمادش بود بر خواب درست |
در چه و زندان جز آن را مىنجست |
|
|
ز اعتماد او نبودش هيچ غم |
از غلامى وز ملام و بيش و كم |
|
|
اعتمادى داشت او بر خواب خويش |
كه چو شمعى مىفروزيدش ز پيش |
|
|
چون در افكندند يوسف را به چاه |
بانگ آمد سمعِ او را از اله |
|
|
كه تو روزى شه شوى اى پهلوان |
تا بمالى اين جفا در رويشان |
|
|
قائل اين بانگ نآيد در نظر |
ليك دل بشناخت قائل را زَ اثَر |
|
|
قُوَّتى و راحتى و مَسندى |
در ميان جان فتادش ز آن نِدا |
|
|
چاه شد بر وى بِد آن بانگ جليل |
گلشن و بزمى چو آتش بر خليل |
|