شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٢ - اختلاف كردن در چگونگى و شكل پيل
|
همچو كنعان كآشنا مىكرد او |
كه نخواهم كشتى نوح عدو |
|
|
هى بيا در كشتى بابا نشين |
تا نگردى غرق طوفان اى مَهين |
|
|
گفت نه من آشنا آموختم |
من بجز شمع تو شمع افروختم |
|
|
هين مكن كين موج طوفان بلاست |
دست و پا و آشنا امروز لاست |
|
|
باد قهر است و بلاى شمع كُش |
جز كه شمع حق نمىپايد، خمش |
|
|
گفت نه رفتم بر آن كوه بلند |
عاصم است آن كُه مرا از هر گزند |
|
|
هين مكن كه كوه كاه است اين زمان |
جز حبيب خويش را ندهد امان |
|
|
گفت من كى پند تو بشنودهام |
كه طمع كردى كه من زين دودهام |
|
|
خوش نيامد گفت تو هرگز مرا |
من بَرىام از تو در هر دو سرا |
|
|
هين مكن بابا كه روز ناز نيست |
مر خدا را خويشى و أنباز نيست |
|
|
تا كنون كردى و اين دم نازُكى است |
اندر اين درگاه گيرا نازِ كيست؟ |
|
|
لَم يَلِد لَم يُولَد است او از قِدَم |
نه پدر دارد نه فرزند و نه عَم |
|
|
ناز فرزندان كجا خواهد كشيد |
ناز بيابان كجا خواهد شنيد |
|
|
نيستم مولود پيرا كم بناز |
نيستم والد جوانا كم گُزار |
|
|
نيستم شوهر نيم من شهوتى |
ناز را بگذار اينجا اى سِتى |
|
|
جز خضوع و بندگىّ و اضطرار |
اندر اين حضرت ندارد اعتبار |
|
|
گفت بابا سالها اين گفتهاى |
باز مىگويى به جهل آشفتهاى |
|
|
چند از اينها گفتهاى با هر كسى |
تا جواب سَرد بشنودى بَسى |
|
|
اين دمِ سرد تو در گوشم نرفت |
خاصه اكنون كه شدم دانا و زفت |
|
|
گفت بابا چه زيان دارد اگر |
بشنوى يك بار تو پندِ پدر |
|
|
همچنين مىگفت او پند لطيف |
همچنان مىگفت او دفع عَنيف |
|
|
نه پدر از نُصح كنعان سير شد |
نه دمى در گوش آن ادبير شد |
|
|
اندر اين گفتن بدند و موج تيز |
بر سر كنعان زد و شد ريز ريز |
|
ب ١٣٢٩- ١٣٠٦ آشنا: شنا.
كنعان: در برخى مأخذها او را پسر نوح شمردهاند و برخى ديگر پسر سام و در تورات