شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٦ - قصه خواندن شيخ ضرير مصحف را در رو و بينا شدن وقت قرائت
قصّه خواندن شيخ ضَرير مُصحف را در رو و بينا شدن وقت قرائت
|
ديد در ايّام آن شيخِ فقير |
مُصحَفى در خانه پيرى ضَرير |
|
|
پيش او مهمان شد او وقت تموز |
هر دو زاهد جمع گشته چند روز |
|
|
گفت اينجا اى عجب مصحف چراست؟ |
چون كه نابيناست اين درويش راست |
|
|
اندر اين انديشه تشويشش فزود |
كه جز او را نيست اينجا باش و بود |
|
|
اوست تنها مصحفى آويخته |
من نيم گستاخ يا آميخته |
|
|
تا بپرسم نه خمش صبرى كنم |
تا به صبرى بر مرادى بر زنم |
|
|
صبر كرد و بود چندى در حَرج |
كشف شد كَالصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج |
|
ب ١٨٤٠- ١٨٣٤ اين داستان در باره ابو معاويه است. قشيرى از محمد بن عبد الله صوفى، و او به اسناد خود از ابو حمزه نصر بن فرج خادم ابو معاويه آرد كه چشم او نابينا شد. چون خواستى قرآن خواند مصحف را مىگشود و خدا نور چشم او را باز مىگرداند، و چون مصحف به هم مىنهاد نور آن مىرفت. (رساله قشيريه، ص ١٨٥، و نگاه كنيد به: مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ١٠٦) ضَرير: نابينا.
آميخته: در اينجا ظاهراً به معنى فضول و مداخلهگر است. بعض شارحان آن را گيج و گول معنى كردهاند. (صبر مىكنم ببينم پايان كار چه خواهد بود.) و براى بهتر روشن كردن فايده «صبر» داستان بعد را مىآورد.
الصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج:
|
گفت اى نور حق و دفع حرج |
معنى الصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج |
|
٩٦/ ١