شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٣ - حكايت استر پيش شتر كه من بسيار در رو مىافتم و تو نمىافتى الا به نادر
حكايت استر پيش شتر كه من بسيار در رو مىافتم و تو نمىافتى الّا به نادر
|
گفت استر با شترِ كاى خوش رفيق |
در فراز و شيب و در راه دقيق |
|
|
تو نه آبى در سرو خوش مىروى |
من همىآيم به سر در چون غوى |
|
|
من همىافتم به رو در هر دمى |
خواه در خشكى و خواه اندر نمى |
|
|
اين سبب را باز گو با من كه چيست |
تا بدانم من كه چون بايد بزيست |
|
|
گفت چشم من ز تو روشنتر است |
بعد از آن هم از بلندى ناظر است |
|
|
چون بر آيم بر سر كوه بلند |
آخر عقبه ببينم هوشمند |
|
|
پس همه پستى و بالايى راه |
ديدهام را وا نمايد هم اله |
|
|
هر قدم را از سر بينش نهم |
از عثار و اوفتادن وارهم |
|
|
تو ببينى پيش خود يك دو سه گام |
دانه بينى و نبينى رنج دام |
|
ب ١٧٥٣- ١٧٤٥ حكايت استر: اين داستان در دفتر چهارم نيز خواهد آمد:
|
اشترى را ديد روزى استرى |
چون كه با او جمع شد در آخرى |
|
٣٣٧٧/ ٤ و ظاهراً داستان گرفته از سخنان شمس است: استر شتر را پرسيد كه چون است كه من بسيار در سر مىآيم تو كم در سر مىآيى؟ شتر جواب گفت كه من چون بر سر عقبه بر آيم نظر كنم تا پايان عقبه ببينم. زيرا بلند سرم و بلند همتم و روشن چشمم. يك نظر به پايان عقبه مىنگرم و يك نظر به پيش پا. مراد از شتر «شيخ» است كه كامل نظر است و هر كس كه بدو پيوستگى بيشتر دارد از دزديدن اخلاق او لا شك با هر چه نشينى يا هر چه باشى خوى او گيرى. (مقالات شمس، جزء اول، ص ١٠٨، و نيز نگاه كنيد به: ص ٢٧٢ و ٣٤٦)