شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣٠ - پيش رفتن دقوقى به امامت آن قوم
|
آن چه معشوق است، صورت نيست آن |
خواه عشق اين جهان خواه آن جهان |
|
|
آن چه بر صورت تو عاشق گشتهاى |
چون برون شد جان، چرايش هشتهاى؟ |
|
٧٠٤- ٧٠٣/ ٢ چنان كه كيشها نيز جز يكى نيست كه إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ. (آل عمران، ١٩) آن چه آنان را تشخص بخشيده نور حق است كه بر آنان تافته است. آن كه ديده بصيرت دارد، ماه را مىبيند (همه را يكى مىبيند) و آن كه گمراه است به پرتو مىنگرد. چون پرتو به اصل باز گرديد خواهد دانست گمراه بوده است.
|
زين بُتان خلقان پريشان مىشوند |
شهوت رانده پشيمان مىشوند |
|
|
ز آن كه شهوت با خيالى رانده است |
وز حقيقت دورتر وامانده است |
|
|
با خيالى مَيلِ تو چون پر بود |
تا بد آن پر بر حقيقت بر شود |
|
|
چون براندى شهوتى پرّت بريخت |
لنگ گشتى و آن خيالى از تو گريخت |
|
|
پر نگه دار و چنين شهوت مران |
تا پرِ ميلت بَرد سوى جنان |
|
|
خلق پندارند عشرت مىكنند |
بر خيالى پرِّ خود بر مىكنند |
|
|
وامدار شرح اين نكته شدم |
مهلتم دِه مُعسِرم ز آن تن زدم |
|
ب ٢١٣٨- ٢١٣٢ بتان: استعارت از كسانى كه مردم دل بدان بسته و آنان را خداوند قدرتى مىدانند. و به معنى «زيبا رويان» نيز تلميحى دارد.
مُعسِر: تنگدست، درويش، و در اصطلاح فقهى آن كه دارايى وى كفاف دين او نكند.
كسانى كه به دنيا و نعمت و زيبايىهاى آن دل بستهاند، و برخوردارى از آن را لذت مىشمارند، اگر نيك بنگرند آگاه مىشوند اين لذت خيالى بيش نبوده است چنان كه كسى در خواب از لذتى خوش شود.
|
خفته آن باشد كه او از هر خيال |
دارد اوميد و كند با او مقال |
|
|
ديو را چون حور بيند او به خواب |
پس ز شهوت ريزد او با ديو آب |
|
٤- ٤١٣/ ١.