شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٢٥ - جواب گفتن مهمان ايشان را و مثل آوردن به دفع كردن حارس كشت به بانگ دف از كشت، شترى را كه كوس محمودى بر پشت او زدندى
است اگر بدانيد [به] علم اليقين. هر آينه ببينيد دوزخ را. پس هر آينه ببينيد آن را [به] عين اليقين.» (تكاثر، ١- ٧) (براى معنى مراتب يقين نگاه كنيد به: شرح بيت ٣٤٩٣/ ١ و ٨٥٦/ ٢) مضمون اين بيتها اندرز دادن و آگاه ساختن كسانى است كه به آخرت و نعمت جاويدان آن عالم يقين ندارند. و در گمان و دو دلى به سر مىبرند. آنان را توجه مىدهد كه هر كه گمانى به چيزى برد، مىكوشد تا آن گمان را به مرحله يقين رساند. پس بايد از مرحله گمان بگذرى و به يقين رسى و يقين را نيز مراتبى است كه آخر آن عين اليقين است. آن كه جوياى حقيقت است اين مرحلهها را مىپيمايد و نقد هر مرحله را فداى رسيدن به مرحله بالاتر مىكند.
|
پا نهم گستاخ چون خانه روم |
پا نلرزانم نه كورانه روم |
|
|
آن چه گل را گفت حق خندانش كرد |
با دل من گفت و صد چندانش كرد |
|
|
آن چه زد بر سرو و قدّش راست كرد |
و آن چه از وى نرگس و نسرين بخورد |
|
|
آن چه نى را كرد شيرين جان و دل |
و آن چه خاكى يافت از او نقش چِگِل |
|
|
آن چه ابرو را چنان طرّار ساخت |
چهره را گلگونه و گلنار ساخت |
|
|
مر زبان را داد صد افسونگرى |
و آن كه كان را داد زرّ جعفرى |
|
|
چون درِ زرّادخانه باز شد |
غمزههاى چشم تير انداز شد |
|
|
بر دلم زد تير و سوداييم كرد |
عاشق شكر و شكر خاييم كرد |
|
|
عاشق آنم كه هر آن آن اوست |
عقل و جان جاندار يك مرجان اوست |
|
|
من نلافم ور بلافم همچو آب |
نيست در آتش كُشىام اضطراب |
|
|
چون بدزدم؟ چون حفيظ مخزن اوست |
چون نباشم سخت رو پشت من اوست |
|
ب ٤١٣٦- ٤١٢٦ گستاخ پا نهادن: كنايت از بىتشويش راه رفتن. (با آگاهى كامل اين راه را مىپيمايم، چون از پايان كار آگاهم.) زرِّ جعفرى:
|
اى كه در روتان نشان مهترى |
فرّتان خوشتر ز زرِّ جعفرى |
|
٢٧٧٨/ ١