شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨٩ - رفتن خواجه و قومش به سوى ده
|
عشق تو بر هر چه آن موجود بود |
آن ز وصفِ حقِّ زر اندود بود |
|
|
چون زرى با اصل رفت و مس بماند |
طبع سير آمد، طلاق او بِراند |
|
|
از زر اندودِ صفاتش پا بكش |
از جهالت قلب را كم گوى خوش |
|
|
كآن خوشى در قلبها عاريَّت است |
زير زينت مايه بىزينت است |
|
|
زر ز روى قلب در كان مىرود |
سوى آن كان رو تو هم كان مىرود |
|
|
نور از ديوار تا خور مىرود |
تو بد آن خور رو كه در خور مىرود |
|
|
زين سپس بستان تو آب از آسمان |
چون نديدى تو وفا در ناودان |
|
|
معدن دنبه نباشد دام گرگ |
كى شناسد معدن آن گرگ سترگ |
|
|
زر گمان بردند بسته در گره |
مىشتابيدند مغروران به دِه |
|
|
همچنين خندان و رقصان مىشدند |
سوى آن دولاب چرخى مىزدند |
|
|
چون همىديدند مرغى مىپريد |
جانب دِه، صبر جامه مىدريد |
|
|
هر كه مىآمد ز دِه از سوى او |
بوسه مىدادند خوش بر روى او |
|
|
گر تو روى يار ما را ديدهاى |
پس تو جان را جان و ما را ديدهاى |
|
ب ٥٦٦- ٥٤٧ زنده: كنايت از پايدار، ماندنى.
جماد نشدن: فانى نگشتن.
خس: پست. خسى: پستى. (با خدا انس گير كه باقى است نه با آفريدهاى كه فانى است.) دايه و لالا له له: زن و مرد كه سرپرستى و تربيت كودكى به عهده آنان بود. (نمونههايى از دوستانى كه ناماندنىاند.) عَضُد: بازو. كنايت از يار، نيرو دهنده.
زر اندود: بيشتر صفت مفعولى است (زر اندوده) چنان كه در بيت ٥٥٥، ليكن در اين بيت به معنى صفت فاعلى است (زر انداينده). (به موجودات از آن رو دل مىبستى كه شعاعى از لطف و خوبى خدا بر آنان افتاده بود.) زرى: زر بودن.
طلاق راندن: طلاق گفتن، رها كردن.
زير زينت ...: ظاهر زر اندود است و درون قلب.