شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٥ - سؤال كردن بهلول آن درويش را
|
رحم خود را او همان دم سوخته است |
كه چراغ عشق حق افروخته است |
|
|
دوزخ اوصاف او عشق است و او |
سوخت مر اوصاف خود را مو بمو |
|
|
هر طروقى اين فروقى كى شناخت |
جز دقوقى تا در اين دولت بتاخت |
|
ب ١٩٢٢- ١٨٩٧ هيچ برگى ...: گرفته از قرآن كريم است: «وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها.» (انعام، ٥٩) سلطانِ بخت: خداوند اقبال كه بخت در فرمان اوست. كنايت از حضرت حق جل و علا كه عزت و ذلت هر كس به تقدير اوست. (آل عمران، ٢٦) ادخُلُوا: (جمع مذكر امر حاضر) در آييد.
غنى: از صفتهاى بارى تعالى است.
پَرّه: بعض شارحان آن را پر كاه معنى كردهاند به قرينه اين بيت:
|
هر دو او باشد و ليك از ريعِ زرع |
دانه باشد اصل و آن كَه پرّه فرع |
|
٣٤٢١/ ٥ ولى در اين بيت مىتوان «پره» را دندانه چرخ و دولاب گرفت: «به خطِّ مهره گردون و پرّه دولاب.» (خاقانى)
|
آبى است زير پره كه مىگردد آسيا |
سرّى است زير پرده كه مىگردد آسمان |
|
(قاآنى) در نطق رام شدن: كنايت از به گفتار در آمدن.
كلىِّ كار به امر كردگار گرديدن: اشعريان قدرت بر كار را از خدا مىدانند و بنده را فاعل مختار نمىشمارند و گويند بنده را تنها كسب است. (نگاه كنيد به: شرح بيت ٧٣٢/ ٢) مُستطاب: خوش آمده.
مُستَلَذ: بامزه، لذت دار.
أمر قِدَم: خواست حضرت حق. آن چه از ازل در علم خدا گذشته.
بهر يزدان مردن: گرفته از قرآن كريم است: «قُلْ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ». (انعام، ١٦٢) ترك كفر ...: كنايت از توحيد و پرستش حضرت حق. و اشارت است به: «ما عبدتك خوفاً مِن نارك و لا طَمَعاً فى جنَّتِك و لكن وَجَدْتُكَ أهلًا لِلْعبادَةِ.» (بحار الانوار، ج ٤١،