شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧١٩
|
پس تو اى ادبار رو هم نان مخور |
تا نيفتى همچو او در شور و شر |
|
|
صد هزاران خلق نانها مىخورند |
زور مىيابند و جان مىپرورند |
|
|
تو بدان نادر كجا افتادهاى؟ |
گرنه محرومى و ابله زادهاى |
|
|
اين جهان پر آفتاب و نور ماه |
او بهشته سر فرو برده به چاه |
|
|
كه اگر حقّ است پس كو روشنى |
سر ز چَه بردار و بنگر اى دنى |
|
|
جمله عالم شرق و غرب آن نور يافت |
تا تو در چاهى نخواهد بر تو يافت |
|
|
چَه رها كن رو به ايوان و كروم |
كم ستيز اينجا بدان كاللج شوم |
|
|
هين مگو كاينك فلانى كشت كرد |
در فلان سالى ملخ كشتش بخورد |
|
|
پس چرا كارم كه اينجا خوف هست |
من چرا افشانم اين گندم ز دست |
|
|
و آن كه او نگذاشت كشت و كار را |
پر كند كورىّ تو انبار را |
|
ب ٤٨٠٠- ٤٧٨٥ نادرات: جمع نادره: آن چه به اندك رخ دهد.
بلعم باعور: نگاه كنيد به: جزء چهارم از دفتر اول، ص ٩٢ به بعد.
به نادر كجا افتادهاى: چرا نمونه اندك را گرفتهاى و قياس كلى مىكنى.
كُروم: جمعِ كَرم: مو، باغ. (در اين بيت استعارت از مقام بالاست.) اللَّج شُومٌ: ستيزه شوم است.
در بيتهاى پيش بدين نكته اشارت فرموده كه هر كس مىكوشد به سود و نتيجهاى برسد.
اين بيتها در سرزنش كسانى است كه بخت و اتفاق را منشأ هر كار مىدانند، و كوشش را بىفايدت مىشمارند و حادثههاى بد را كه به ندرت اتفاق مىافتد دليل مىگيرند و حكم كلى مىدهند. مولانا بدانها مىآموزاند كه اتفاق جزئى را منشأ حكم كلى نگيرند و در توضيح بيشتر مىگويد ممكن است لقمه گلو گير كسى شود و او را خفه كند. آيا مىتوان به خاطر اين حادثه نان خوردن را رها كرد. سپس مىگويد منشأ اين قضاوتهاى نادر تاريكى درون و كوتاهى فكر است. آن كه كشت، بر خورد و آن كه خفت، بىنصيب ماند.
|
چون درى مىكوفت او از سلوتى |
عاقبت دريافت روزى خلوتى |
|