شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٤ - مخصوص بودن يعقوب
در اين بيت كنايت از كسانى است كه توان شناخت اولياى حق را ندارند هر چند با آنان مصاحب باشند يا كسانى كه علمى مىآموزند و از آن نصيب نمىبرند.
عالم بىنصيب از دانش: على (ع) در باره اين عالمان فرمايد: «بسا دانشمند كه نادانىِ وى او را از پا در آورد و دانش او با او بود و او را سودى نكرد.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: ١٠٧) و از امام صادق (ع) نقل است كه فرمود: «أشَدُّ النَّاسِ عَذاباً عالِمٌ لا يَنتَفِعُ مِن عِلمِهِ شيء.» (بحار الانوار، ج ٢، ص ٣٧) مشام: بو، و در اين بيت استعارت از بهره و سود.
نخاسى: نخاس: فروشندهى كنيز و غلام.
جاريه: كنيزك.
سر سرى: موقتى، كه بدو دل بستگى ندارد.
|
قسمت حقّ است روزى دادنى |
هر يكى را سوى ديگر راه نى |
|
|
يك خيالِ نيك، باغ آن شده |
يك خيال زشت راه اين زده |
|
|
آن خدايى كز خيالى باغ ساخت |
وز خيالى دوزخ و جاى گداخت |
|
|
پس كه داند راه گلشنهاى او |
پس كه داند جاى گلخنهاى او |
|
|
ديدهبان دل نبيند در مجال |
كز كدامين ركن جان آيد خيال |
|
|
گر بديدى مطلعش را ز احتيال |
بند كردى راهِ هر ناخوش خيال |
|
|
كى رسد جاسوس را آن جا قدم |
كه بود مِرصاد و در بند عدم |
|
|
دامن فضلش به كف كن كوروار |
قبض اعمى اين بود اى شُهره يار |
|
|
دامن اوامر و فرمان وى است |
نيك بختى كه تُقَى جانِ وى است |
|
|
آن يكى در مرغزار و جوى آب |
و آن يكى پهلوى او اندر عذاب |
|
|
او عجب مانده كه ذوق اين ز چيست |
و آن عجب مانده كه اين در حبس كيست |
|
|
هين چرا خشكى كه اينجا چشمههاست |
هين چرا زردى كه اينجا صد دواست |
|
|
همنشينا هين در آ اندر چمن |
گويد اى جان من نيارم آمدن |
|
ب ٣٠٥٣- ٣٠٤١ مَطلَع: جاى پديد آمدن.
احتيال: حيلت كردن، چاره كردن.