شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٦ - اجتماع اجزاى خر عزير
اجتماع اجزاى خر عُزير ٧ بعد از پوسيدن باذن اللَّه و در هم مركّب شدن پيش چشم عزير ٧
|
هين عزيرا در نگر اندر خرت |
كه بپوسيده است و ريزيده برت |
|
|
پيش تو گرد آوريم اجزاش را |
آن سر و دم و دو گوش و پاش را |
|
|
دست نه و جُزو بر هم مىنهد |
پارهها را اجتماعى مىدهد |
|
|
در نگر در صنعت پاره زنى |
كو همىدوزد كهن بىسوزنى |
|
|
ريسمان و سوزنى نه وقتِ خَرز |
آن چنان دوزد كه پيدا نيست درز |
|
|
چشم بگشا حشر را پيدا ببين |
تا نماند شُبههات در يوم دين |
|
|
تا ببينى جامعيَّم را تمام |
تا نلرزى وقتِ مُردن ز اهتمام |
|
|
همچنان كه وقت خُفتن آمِنى |
از فَواتِ جمله حسهاى تنى |
|
|
بر حواسِ خود نلرزى وقت خواب |
گر چه مىگردد پريشان و خراب |
|
ب ١٧٧٠- ١٧٦٢ اجتماع اجزاى خر عزير: اشارت است به آيه: أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها قالَ أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ: يا مانند آن كه بر دهى گذشت سقفهايش درهم ريخته، گفت خدا چگونه (مردم) اين را زنده مىكند پس از مردنش؟ پس خدا او را صد سال مىراند. پس بر انگيختش. (بقره، ٢٥٩) مفسران نوشتهاند او عزير بود از پيامبران بنى اسرائيل. بر شهرى گذشت كه بخت نصر آن را ويران كرده بود. گفتهاند آن شهر دير هِرقِل بود، ميان واسط و مداين بر كنار دجله. عزير با خرى كه داشت در سايه درختى فرود آمد. درختان آن ديه پر ميوه تازه بود. عزير پارهاى انگور و انجير بگرفت و شيره انگور بر نان خشك كه همراه داشت ريخت. پس با خود گفت چگونه خدا اينان را پس از مرگ زنده كند. خدا او را صد سال بميراند. آن گاه او را زنده كرد. جبرئيل بيامد و گفت چه مدت در خواب بودى؟ گفت روزى يا پارهاى از