شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٨٥ - لاابالى گفتن عاشق، ناصح و عاذل را از سر عشق
شود و بدو زنده ماند. اين نكته دقيق را تنها كسى مىداند كه از جام محبت چشيده باشد.
|
بس كنم دل بر در آمد در خطاب |
گوش شو وَ اللّهُ أعلَم بِالصَّواب |
|
|
چون كه عاشق توبه كرد اكنون بترس |
كو چو عيّاران كند بردار درس |
|
|
گر چه اين عاشق بُخارا مىرود |
نه به درس و نه به استا مىرود |
|
|
عاشقان را شد مُدرِّس حُسن دوست |
دفتر و درس و سبقشان روىِ اوست |
|
|
خامشاند و نعره تكرارشان |
مىرود تا عرش و تخت يارشان |
|
|
درسشان آشوب و چرخ و زَلزَله |
نه زيادات است و باب سلسله |
|
|
سلسله اين قوم جَعد مشكبار |
مسئله دور است ليكن دور يار |
|
|
مسئله كيس ار بپرسيد كس تو را |
گو نگنجد گنجِ حق در كيسهها |
|
|
گر دَمِ خُلع مُبارا مىرود |
بَد مبين ذكر بخارا مىرود |
|
|
ذكر هر چيزى دهد خاصيّتى |
ز آن كه دارد هر صفت ماهيّتى[١] |
|
|
آن بخارى غصّه دانش نداشت |
چشم بر خورشيد بينش مىگماشت |
|
|
هر كه در خلوت به بينش يافت راه |
او ز دانشها نجويد دستگاه |
|
|
با جمال جان چو شد هم كاسهاى |
باشدش ز اخبار و دانش تاسهاى |
|
|
ديد بر دانش بود غالب فرا |
ز آن همى دنيا بچربد عامه را |
|
|
ز آن كه دنيا را همىبينند عين |
و آن جهانى را همىدانند دين |
|
ب ٣٨٥٧- ٣٨٤٣ توبه كردن عشاق: شارحان مثنوى در شرح اين بيت هر يك به گونهاى پرداختهاند. ظاهراً اين بيت با بيت ٣٧٩٥/ ٣ بىارتباط نيست:
|
گفت برخيزم هم آن جا واروم |
كافر ار گشتم دگر ره بگروم |
|
توبه در اين بيت باز گشت از خطاى گذشته (گريختن از حضور صدر جهان) است.
بر دار درس گفتن: از جان گذشتن. (چون از خطاى خود آگاه شد به سوى معشوق مىرود
[١] در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|