شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٤ - جواب حمزه مر خلق را
|
الحذَر اى مرگ بينان بارِعوا |
العَجَل اى حشر بينان سارِعُوا |
|
|
الصَّلا اى لطف بينان افرَحُوا |
البَلا اى قهر بينان اترَحُوا |
|
|
هر كه يوسف ديد جان كردش فِدى |
هر كه گرگش ديد برگشت از هدى |
|
|
مرگ هر يك اى پسر هم رنگ اوست |
پيش دشمن دشمن و بر دوست دوست |
|
|
پيش ترك آيينه را خوش رنگى است |
پيش زنگى آينه هم زنگى است |
|
|
آن كه مىترسى ز مرگ اندر فرار |
آن ز خود ترسانى اى جان هوش دار |
|
|
روى زشت توست نه رخسار مرگ |
جان تو همچون درخت و مرگ برگ |
|
|
از تو رُسته است ار نكوى است ار بَد است |
ناخوش و خوش هر ضميرت از خود است |
|
|
گر به خارى خَستهاى خود كِشتهاى |
ور حرير و قَز درى خود رشتهاى |
|
|
دان كه نبود فعل هم رنگ جزا |
هيچ خدمت نيست هم رنگ عطا |
|
|
مزد مزدوران نمىماند به كار |
كآن عرض وين جوهر است و پايدار |
|
|
آن همه سختى و زور است و عرق |
وين همه سيم است و زر است و طبق |
|
ب ٣٤٤٦- ٣٤٣٥ الحذر: بپرهيز، هان، هشدار.
بارعوا: (جمع امر حاضر) غالب آييد، چيره شويد (يكى بر ديگرى در گريختن از مرگ).
اين باب ظاهراً در عربى به كار نرفته است، چه در فرهنگها ديده نشد.
سارعُوا: (صيغه جمع امر حاضر) بشتابيد. (نگاه كنيد به: شرح بيت ٣٤٣٤/ ٣) الصَّلا: بانگى است براى دعوت مردم به نماز يا ديگر كار.
افرحُوا: شاد باشيد.
اترَحُوا: غمگين شويد.
هر كه يوسف ديد ...: نظير:
|
سحر عين است اين عجب لطف خفى است |
بر تو نقش گرگ و بر من يوسفى است |
|
٣٧٥٥/ ١ خوش رنگى: خوب نشان دادن، زيبايى.
قَز: كژ، ابريشم پست، ابريشم.