شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨٣ - روان شدن خواجه به سوى ده
مضمون است آن چه نجم الدين در مرصاد العباد، در باب روح كه بر آدم دميده شد، آورده است: «قبض بر وى مستولى شد، آهى سرد بر كشيد. گفتند ما تو را از بهر اين آه فرستادهايم.» (مرصاد العباد، ص ٩٠) شَيب: پيرى.
گُشاد: فراخى، خرمى، شادمانى.
صحراى گِل: عالم جسمانى. جسم و متعلقات آن.
عُج إلَى القَلبَ ...: به سوى دل باز گرد، و اى رونده در شب[١]، كه در آن درختان و چشمه روان است.
آدمى تا در جهان است تيرهاى حادثهها به سوى او پران است و دامها در راه وى نهان. رهاننده از آن تيرها، خداى انسان و جان است وسيلت او اشك روان است.
|
دِه مرو دِه مرد را احمق كند |
عقل را بىنور و بىرونق كند |
|
|
قول پيغمبر شنو اى مُجتَبى |
گورِ عقل آمد وطن در روستا |
|
|
هر كه در رُستا بود روزى و شام |
تا به ماهى عقل او نبود تمام |
|
|
تا به ماهى احمقى با او بوَد |
از حشيش دِه جز اينها چه درود؟ |
|
|
و آن كه ماهى باشد اندر روستا |
روزگارى باشدش جهل و عمى |
|
|
دِه چه باشد؟ شيخِ واصل ناشده |
دست در تقليد و حجّت در زده |
|
|
پيش شهرِ عقلِ كلّى اين حواس |
چون خزان چشم بسته در خَراس |
|
|
اين رها كن صورتِ افسانه گير |
هِل تو دُردانه تو گندم دانه گير |
|
|
گر به دُر ره نيست هين بُر مىستان |
گر بد آن ره نيستت اين سو بران |
|
|
ظاهرش گير ار چه ظاهر كژ پرد |
عاقبت ظاهر سوى باطن برد |
|
|
اوّلِ هر آدمى خود صورت است |
بعد از آن جان كو جمال سيرت است |
|
|
اوّل هر ميوه جُز صورت كى است |
بعد از آن لذّت كه معنىّ وى است |
|
|
اوّلا خرگاه سازند و خرند |
تُرك را ز آن پس به مهمان آورند |
|
|
صورتت خرگاه دان معنيت تُرك |
معنيَت ملّاح دان صورت چو فُلك |
|
[١] -معنى ديگر ساريه، ابر شبانگاهى است.