شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٤١ - تصورات مرد حازم
تصوّرات مرد حازم
|
آن چنان كه ناگهان شيرى رسيد |
مرد را بربود و در بيشه كشيد |
|
|
او چه انديشد در آن بردن ببين |
تو همان انديش اى استاد دين |
|
|
مىكشد شير قضا در بيشهها |
جان ما مشغول كار و پيشهها |
|
|
آن چنان كز فقر مىترسند خلق |
زير آب شور رفته تا به حلق |
|
|
گر بترسندى از آن فقر آفرين |
گنجهاشان كشف گشتى در زمين |
|
|
جملهشان از خوف غم در عين غم |
در پى هستى فتاده در عدم |
|
ب ٢٢٠٦- ٢٢٠١ حازم: دور انديش.
شير قضا: اضافه مشبّه به به مشبّه.
آب شور: استعارت از مرارتها و مشقتها كه دنيا طلبان براى برخوردارى از دنيا تحمل مىكنند.
فقر آفرين: كنايت از اراده حضرت حق جلّ و علا.
در پى هستى در عدم افتادن: به خاطر دنيا كه فانى است، زندگى ابدى را از دست دادن.
بيشتر گناهانى كه از بنده سر مىزند براى گريز از درويشى و فقر يا ارضاى شهوت آنى است. و بدان نمىانديشند كه درويشى و فقرِ حقيقى، فقر آن جهان است. اگر به جاى ترس از درويشى، از خدا مىترسيدند در دو جهان آسوده به سر مىبردند.
|
نك ز درويشى گريزاناند خلق |
لقمه حرص و امل ز آناند خلق |
|
٩٦١/ ١