شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٧٣ - گفتن روح القدس مريم را كه من رسول حقم به تو آشفته مشو و پنهان مشو از من كه فرمان اين است
گفتن روح القدس مريم را كه من رسول حقّم به تو آشفته مشو و پنهان مشو از من كه فرمان اين است
|
بانگ بر وى زد نمودار كرم |
كه امين حضرتم از من مرم |
|
|
از سرافرازان عزّت سر مكش |
از چنين خوش محرمان خود در مكش |
|
|
اين همىگفت و ذُباله نور پاك |
از لبش مىشد پياپى بر سِماك |
|
|
از وجودم مىگريزى در عدم |
در عدم من شاهم و صاحب علم |
|
|
خود بُنه و بنگاه من در نيستى است |
يك سواره نقش من پيش ستى است |
|
|
مريما بنگر كه نقش مشكلم |
هم حلالم هم خيال اندر دلم |
|
|
چون خيالى در دلت آمد نشست |
هر كجا كه مىگريزى با تو است |
|
|
جز خيالى عارضيّى باطلى |
كو بود چون صبح كاذب آفلى |
|
|
من چو صبح صادقم از نور رب |
كه نگردد گِرد روزم هيچ شب |
|
|
هين مكن لا حول عمران زادهام |
كه ز لا حول اين طرف افتادهام |
|
|
مر مرا اصل و غذا لا حول بود |
نور لاحولى كه پيش از قول بود |
|
|
تو همىگيرى پناه از من به حق |
من نگاريده پناهم در سَبَق |
|
|
آن پناهم من كه مخلصهات بود |
تو اعوذ آرى و من خود آن اعوذ |
|
|
آفتى نبود بتر از ناشناخت |
تو بَرِ يار و ندانى عشق باخت |
|
|
يار را اغيار پندارى همى |
شاديى را نام بنهادى غمى |
|
|
اين چنين نخلى كه لطف يار ماست |
چون كه ما دزديم نخلش دار ماست |
|
|
اين چنين مشكين كه زلف مير ماست |
چون كه بىعقليم اين زنجير ماست |
|
|
اين چنين لطفى چو نيلى مىرود |
چون كه فرعونيم چون خون مىشود |
|
|
خون همىگويد من آبم هين مريز |
يوسفم گرگ از توام اى پر ستيز |
|
|
تو نمىبينى كه يار بُردبار |
چون كه با او ضد شدى گردد چو مار |
|