شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٦٣ - رسيدن بانگ طلسمى نيم شب مهمان مسجد را
موفور: فراوان.
نارِ بشر: استعارت از نيروى انسانى. توان جسمى محدود.
از خود آمدن: به خود قياس كردن.
آن در تو است: نقصان فهم تو سبب شده است كه او را چون خود ببينى.
اين سو: كنايت از عالم جسمانى.
فِطام: بريدن. (بريدن از اين جهان به نظر دشوار مىآيد، ليكن در نظر سالكان آسان مىنمايد.) بر شدن: بالا رفتن، روشنى افزون يافتن.
|
ليك شمع عشق چون آن شمع نيست |
روشن اندر روشن اندر روشنى است |
|
|
او بعكس شمعهاى آتشى است |
مىنمايد آتش و جمله خوشى است |
|
٣٩٢١- ٣٩٢٠/ ٣ مهمان در مسجد خفته چون از بانگى كه شنيد نترسيد، زر از هر سو بدو ريخت و به دولت رسيد اما زر اين جهانى برابر نقد ايزدى، چون سفالهاست كه كودكان آن را زر پندارند و براى به دست آوردن آن به هم مىافتند و بانگ بر آرند. در بيتهاى ٤٣٦٣ به بعد، مولانا از مهمان و به زر رسيدن او تصوير ديگرى نشان مىدهد. تصوير سالكى كه فروغ هدايت را مىبيند، و به روشنى آن مىرود و چون بدان رسيد، و تابش آن را ديد، از خود مىبرد و به مطلوب مىرسد.