شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٠ - اختلاف كردن در چگونگى و شكل پيل
|
چيزِ ديگر ماند امّا گفتنش |
با تو روح القُدس گويد بىمنش |
|
|
نه تو گويى هم به گوش خويشتن |
نه من و نه غير من اى هم تو من |
|
|
همچو آن وقتى كه خواب اندر روى |
تو ز پيش خود به پيش خود شوى |
|
|
بشنوى از خويش و پندارى فلان |
با تو اندر خواب گفته است آن نهان |
|
|
تو يكى تو نيستى اى خوش رفيق |
بلكه گردونى و درياى عميق |
|
|
آن تُوِ زَفتت كه آن نه صد تو است |
قلزم است و غرقهگاهِ صد تو است |
|
|
خود چه جاى حدِّ بيدارى است و خواب |
دم مزن وَ اللَّهُ أعلَم بِالصَّواب |
|
|
دم مزن تا بشنوى از دم زنان |
آن چه نآميد در زبان و در بيان |
|
|
دم مزن تا بشنوى ز آن آفتاب |
آن چه نآميد در كتاب و در خطاب |
|
ب ١٣٠٥- ١٢٨٥ سَتير: مستور، پنهان، پوشيده.
حُجُب: جمع حِجاب: پرده. آن چه ما وراى خود را بپوشاند. نور بىحجب: نورى كه بىواسطه از سوى حضرت حق بر دل تابد.
راههاى آمدن: تبدلهايى كه در آدمى پديد آمده از جمادى به نباتى و از نباتى به حيوانى.
لب گزان: شيرين، دل چسب.
اقبال: در لغت روى آوردن. و در اين بيت استعارت از نورى كه در دل پديد آيد از خواندن حرف حكمت، چنان كه در بيتهاى نخست فرمود.
خود به گوش خويشتن گفتن: منشأ گفتن و شنيدن يك قوّت است، و تفاوت ميان اين دو از عارضههاى جسمانى است. چون آدمى بر اثر رياضت جسم را رها كرد و همه روح شد خود هم گوينده و هم شنونده است.
|
وَ إن نَطَقَت كُنتُ المُناجِى كَذاكَ إن |
قَصَصتُ حَديثاً إنَّما هِيَ قِصَّتى |
|
|
فَقَد رُفِعَت تاءُ المُخاطَبِ بَينَنا |
وَ فِى رَفعِها عَن فُرقَةِ الفَرقِ رِفعتى |
|
(ديوان ابن فارض، ص ٦٧) تو يكى تو نيستى: اشارت به عظمت انسان است كه جميع عالم در اوست چنان كه در اين بيت منسوب به امير مؤمنان (ع) آمده است: