شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦١ - مسئله فنا و بقاى درويش
قشيريه، ص ١٣٧) بقاى ذات: داشتن اثر وجودى (چنان كه در بيتهاى بعد توضيح بيشتر مىدهد).
شَهد: در اصل به معنى عسل با موم است، ليكن بعداً به معنى عسل پالوده از موم به كار رفته است.
خَلّ: سركه.
اوقيه: وُقِيَّه: وزنى برابر هفت مثقال و چهل درهم. (اقرب الموارد) وزن اوقيه بر حسب عرف مختلف است، چنان كه اوقيه طبيبان و ابريشم كاران.
رو پوش: پنهان، نهفته.
وفاق به نسبت:
|
جمله معشوق است و عاشق پردهاى |
زنده معشوق است و عاشق مُردهاى |
|
٣٠/ ١ (نگاه كنيد به: شرح بيت ٣٠/ ١) مات زيد: جمله فعليه زيد مرد (كه در تركيب نحوى گويند زيد فاعل فعل است، و اين تركيب فقط صورى است چرا كه در حقيقت از زيد فعلى سر نزده).
فاعلى: (اسمِ منسوب) مؤثر بودن، كار به عهده داشتن.
در بيتهاى پيش، از جمع ميان اثبات و نفى سخن گفتن و به نسبى بودن اين دو اشارت فرمود. اين بيتها نتيجه مانندى است از طرح چنان مسئله و مثالى است براى نشان دادن طريقه جمع ميان اين دو، و درويش مصداقى روشن براى توفيق نفى و اثبات است. درويش در جهان وجود ندارد درست است، چرا كه معنى درويش بودن سلب همه علقههاست از خود. درويش بدين معنى كسى است كه در ذات حق فانى شده است.
بدين اعتبار مىتوان گفت درويش همانند روشنى ستاره برابر تابش خورشيد است.
مىتوان گفت ستاره هست چون جرم او از ميان نرفته و مىتوان گفت نيست چون روشنى آن در روشنى خورشيد فانى گرديده است. و مثال ديگر آن روشنايى شمع است برابر خورشيد. مىتوان گفت شمع روشنى ندارد، چون نور آن پيدا نيست و مىتوان گفت شمع زنده است چون پنبه را برابر آن گيرند مىسوزاند.
|
وصف او فانى شد و ذاتش بقا |
زين سپس نه كم شود نه بد لقا |
|
٣٩١٤/ ٣