شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٧٢ - منجذب شدن جان نيز به عالم ارواح و تقاضاى او و ميل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزاى اجسام كه كنده پاى باز روحاند
منجذب شدن جان نيز به عالم ارواح و تقاضاى او و ميل او به مقرّ خود و منقطع شدن از اجزاى اجسام كه كُنده پاى بازِ روحاند
|
گويد اى اجزاى پست فرشيَم |
غربت من تلختر من عرشيَم |
|
|
ميل تن در سبزه و آب روان |
ز آن بود كه اصل او آمد از آن |
|
|
ميل جان اندر حيات و در حى است |
ز آن كه جانِ لا مكان اصل وى است |
|
|
ميل جان در حكمت است و در علوم |
ميل تن در باغ و راغ است و كُروم |
|
|
ميل جان اندر ترقىّ و شرف |
ميل تن در كسب و اسباب علف |
|
|
ميل و عشق آن شرف هم سوى جان |
زين يُحِب را و يُحِبُّون را بدان |
|
|
حاصل آن كه هر كه او طالب بود |
جان مطلوبش در او راغب بود |
|
|
گر بگويم شرح اين بىحد شود |
مثنوى هشتاد تا كاغذ شود |
|
|
آدمى حيوان نباتى و جماد |
هر مرادى عاشق هر بىمراد |
|
|
بىمرادان بر مرادى مىتنند |
و آن مرادان جذب ايشان مىكنند |
|
|
ليك ميل عاشقان لاغر كند |
ميل معشوقان خوش و خوش فر كند |
|
|
عشق معشوقان دو رخ افروخته |
عشق عاشق جان او را سوخته |
|
|
كهربا عاشق به شكلِ بىنياز |
كاه مىكوشد در آن راه دراز |
|
ب ٤٤٤٥- ٤٤٣٣ كُنده: كُند. آن چه از چوب يا آهن بر پاى نهند تا مانع رفتن شود.
فرشى: منسوب به فرش. كنايت از جهان طبيعت. مقابل عرشى: عالمى كه روح از آن جهان آمده است.
حَىّ: زندگانى. عالم ارواح كه زندگى در آن جاودانه است.
كُروم: جمع كروم: مو، درخت انگور. (كنايت از خوشىهاى اين جهان.) يُحِبّ و يُحِبّون: گرفته از قرآن كريم است: «فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ: