شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٦٢ - شنيدن داود
شنيدن داود ٧ سخن هر دو خصم و سؤال كردن از مدّعى عليه
|
چون كه داود نبى آمد برون |
گفت هين چون است اين احوال چون؟ |
|
|
مدّعى گفت اى نبىّ اللَّه داد |
گاو من در خانه او در فتاد |
|
|
كشت گاوم را بپرسش كه چرا |
گاو من كشت او بيان كن ماجرا |
|
|
گفت داودش بگو اى بو الكَرَم |
چون تلف كردى تو ملك محترم |
|
|
هين پراكنده مگو حجّت بيار |
تا به يك سو گردد اين دعوىّ و كار |
|
|
گفت اى داود بودم هفت سال |
روز و شب اندر دعا و در سؤال |
|
|
اين همىجستم ز يزدان كاى خدا |
روزيى خواهم حلال و بىعنا |
|
|
مرد و زن بر ناله من واقفاند |
كودكان اين ماجرا را واصفاند |
|
|
تو بپرس از هر كه خواهى اين خبر |
تا بگويد بىشكنجه بىضرر |
|
|
هم هويدا پرس و هم پنهان ز خلق |
كه چه مىگفت اين گداى ژنده دلق |
|
|
بعد اين جمله دعا و اين فغان |
گاوى اندر خانه ديدم ناگهان |
|
|
چشم من تاريك شد نه بهر لوت |
شادى آن كه قبول آمد قُنوت |
|
|
كشتم آن را تا دهم در شكر آن |
كه دعاى من شنود آن غيب دان |
|
ب ٢٣٨٧- ٢٣٧٥ بو الكرم: صاحب كرم. مجرد خطاب است نظير: بو الحسن و خواجه بو العلا، كه در مطاوى مثنوى آمده است.
مِلك محترم: چنان كه در حديث است: «حُرمَةُ مالِ المُسلِمِ كَحُرمَةِ دَمِهِ.» (احاديث مثنوى، ص ٧٢) اين حديث از طريق شيعه نيز روايت شده است: «قال رسول اللَّه ٦ سِبابُ المُؤمِنِ فُسُوقٌ وَ قِتالُهُ كُفرٌ وَ أكلُ لَحمِهِ مَعصِيَةٌ وَ حُرمَةُ مالِه كَحُرمةِ دَمِه.» (اصول كافى، ج ٢، ص ٢٦٠) يك سو گرديدن: پايان يافتن، حكم بر يك طرف صادر شدن.