شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢٠ - داستان مشغول شدن عاشقى به عشق نامه خواندن و مطالعه كردن عشق نامه در حضور معشوق خويش، و معشوق آن را ناپسند داشتن كه طلب الدليل عند حضور المدلول قبيح و الاشتغال بالعلم بعد الوصول إلى المعلوم مذموم
بر حالت عشق ورزد، با دگرگونى آن، در عشق بازى سرد شود و آن كه معشوق را نگرد، دگرگونى حالت وى در او اثرى نكند و در بيتهاى بعد اين معنى را روشنتر بيان فرمايد.
|
ميرِ احوال است نه موقوف حال |
بنده آن ماه باشد ماه و سال |
|
|
چون بگويد حال را فرمان كند |
چون بخواهد جسمها را جان كند |
|
|
منتها نبود كه موقوف است او |
منتظر بنشسته باشد حال جو |
|
|
كيمياى حال باشد دستِ او |
دست جنباند شود مِس مَست او |
|
|
گر بخواهد مرگ هم شيرين شود |
خار و نِشتر نرگس و نسرين شود |
|
|
آن كه او موقوف حال است آدمى است |
كو به حال افزون و گاهى در كمى است |
|
|
صوفى ابنُ الوقت باشد در منال |
ليك صافى فارغ است از وقت و حال |
|
|
حالها موقوف عزم و راى او |
زنده از نفخ مسيح آساى او |
|
|
عاشق حالى نه عاشق بر منى |
بر اميد حال بر من مىتنى |
|
ب ١٤٢٧- ١٤١٩ مير احوال: آن كه حال در دست او و در تصرف اوست. مقلب القلوب. يا آن كه از جانب او در دلها تصرف كند.
موقوف: وابسته، مقيد، آن كه بسته حالتى است، به مرحله كمال نرسيده.
حال: نگاه كنيد به: شرح بيت ٣٠٠/ ٢.
حال جو: كه در طلب حالت است.
كيمياى حال باشد ...: پديد آوردن حال به دست اوست كه حال را در دلها پديد مىآورد.
شيرين شدن مرگ: به استقبال آن رفتن. (شهيدان راه حق چنين بوده و هستند.)
|
وَ إِنِّى إلَى التَّهدِيدِ بِالمَوتِ راكِنٌ |
وَ مِن هَولِهِ أركانُ غَيرِىَ هَدَّتِ |
|
(ديوان ابن فارض، ص ٥٧) (من به ترساندن از مرگ مايل و آرامم (نمىترسم) حالى كه اجزاى تن ديگرى از بيم آن در هم ريزد.) ابن الوقت: آن كه فرصت را از دست نمىدهد.