شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠٦ - رسيدن خواجه و قومش به ده و ناديده و ناشناخته آوردن روستايى ايشان را
|
كه بنشناسم عمر از بو لهب |
باد كرّه خود شناسم نيم شب |
|
ب ٦٩٣- ٦٨٢ سرهنگ در: كنايت از عارف به كمال. سالكى كه تواند راهبر شود.
پُختگان راه: كنايت از واصلان به حق. آشنايان به راه و رسم طريقت.
بَغَلطاق: بغلتاق. لباس بىآستين كوتاه يا با آستين بسيار كوتاه، كه در زير فَرَجِيّه مىپوشيدند و از پارچه نخى بعلبكّى به رنگ سفيد يا از پوست سنجاب دوخته مىشد. از اطلس معدنى نيز دوخته مىشد. گاه آن را با مرواريد زينت مىكردند.
سَلّارى. (فرهنگ البسه مسلمانان، ص ٧٨- ٨١) دو شاخ پيدا شدن: كنايت از شرمنده گشتن. رسوا گرديدن. ( «دو شاخ» معنى ديگرى نيز دارد. نگاه كنيد به: ذيل بيت ٨٠٠/ ٢) دَبور: براى معنى لغوى آن نگاه كنيد به: شرح بيت ٣٨٨٠/ ٢، و در اينجا «دبور» استعارت از آن چه كه آدمى را از ياد خدا باز مىدارد و به ياد دنيا و دوستى آن افكند.
دوغ خوردن: كنايت از دعوى چيزى كردن، و ظاهر حال دروغ آن را نمودن.
|
چون نمايى مستى اى خورده تو دوغ |
پيش من لافى زنى آن گه دروغ |
|
١٢٢٦/ ١ تبر از كليد نشناختن: خُرد را از كلان تمييز ندادن. (مست حق بودن و از آن چه پيرامون است آگاه نشدن.) بد رگ: پست، بد نژاد.
منصور حلّاج: حسين بن منصور، كنيه او ابو مغيث است. (نگاه كنيد به: شرح بيت ٢٥٠٩/ ٢) آتش در پنبه ياران زدن: با بستن خود به ايشان، آنان را بد نام كردن.
بعض دعويداران توانند با فريفتن عامه روزى چند دكان خود را بيارايند، اما حقيقت كار آنان نزد مردان حق آشكار است و پايان كارشان با كردگار. اگر در اين جهان رسواشان نسازد در آن جهان به آتششان در اندازد.
|
اى خرى كين از تو خر باور كند |
خويش را بهر تو كور و كر كند |
|
|
خويش را از رهروان كمتر شمر |
تو حريف رَه رِيانى گُه مَخور |
|