شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٤ - حكايت
حكايت
|
در صحابه كم بُدى حافظ كسى |
گر چه شوقى بود جانشان را بسى |
|
|
ز آن كه چون مغزش در آگند و رسيد |
پوستها شد بس رقيق و واكَفيد |
|
|
قِشرِ جَوز و فُستُق و بادام هم |
مغز چون آگندشان شد پوست كم |
|
|
مغزِ علم افزود كم شد پوستش |
ز آن كه عاشق را بسوزد دوستش |
|
|
وصف مطلوبى چو ضدّ طالبى است |
وحى و برق نور سوزنده نَبى است |
|
|
چون تجلّى كرد اوصاف قديم |
پس بسوزد وصف حادث را گليم |
|
|
ربع قرآن هر كه را محفوظ بود |
جَلَّ فِينا از صحابه مىشنود |
|
ب ١٣٩١- ١٣٨٥ حافظ: آن كه قرآن را از بر دارد.
درآكندن: انباشتن.
واكفيدن: شكافته شدن، تركيدن.
جوز: گَوز: گردو.
فُستُق: پسته.
وَحى و بَرق: و چون پيمبر با خدا متصل گشت، تشخص او از ميان مىرود و همه او مىشود.
جَلَّ فِينا: بزرگ است ميان ما.
رُبعِ قرآن: مستند آن را در احاديث مثنوى (ص ٧٨) از مسند احمد و نهايه ابن اثير آوردهاند. در روايت منقول «جَدَّفينا» است و معنى روايت با گفته مولانا يكى نيست. مضمون روايتى كه از أنس بن مالك آمده اين است كه مردى براى رسول ٦ مىنوشت. دو سوره بقره و آل عمران را خوانده بود. و هر كس كه بقره و آل عمران را خوانده بود در ديده ما بزرگ مىنمود. در اين روايت سخن از قرائت