شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٤٦ - دعا و شفاعت دقوقى در خلاص كشتى
|
دامن او گير زودتر بىگمان |
تا رهى در دامن آخر زمان |
|
٤٢٤- ٤٢٣/ ١
|
تو دلا منظور حق آن گه شوى |
كه چو جزوى سوى كلّ خود روى |
|
|
حق همىگويد نظرمان در دل است |
نيست بر صورت كه آن آب و گِل است |
|
|
تو همىگويى مرا دل نيز هست |
دل فراز عرش باشد نه به پست |
|
|
در گل تيره يقين هم آب هست |
ليك ز آن آبت نشايد آب دست |
|
|
ز آن كه گر آب است مغلوب گل است |
پس دل خود را مگو كين هم دل است |
|
|
آن دلى كز آسمانها برتر است |
آن دل ابدال يا پيغمبر است |
|
|
پاك گشته آن ز گل صافى شده |
در فزونى آمده وافى شده |
|
|
ترك گل كرده سوى بحر آمده |
رسته از زندانِ گل بحرى شده |
|
|
آب ما محبوس گل مانده است هين |
بحر رحمت جذب كن ما را ز طين |
|
|
بحر گويد من تو را در خود كشم |
ليك مىلافى كه من آب خوشم |
|
|
لاف تو محروم مىدارد تو را |
ترك آن پنداشت كن در من در آ |
|
|
آب گِل خواهد كه در دريا رود |
گِل گرفته پاى آب و مىكشد |
|
|
گر رهاند پاى خود از دست گل |
گِل بماند خشك و او شد مستقل |
|
|
آن كشيدن چيست از گل آب را |
جذبِ تو نقل و شراب ناب را |
|
ب ٢٢٥٥- ٢٢٤٢ نظر حق به دل: «إنَّ اللَّهَ لا يَنظُر الَى صُوَرِكُم وَ لا إلَى أعمالِكُم بَل يَنظُر إلَى قُلوبِكم و نِيَّاتِكُم.» (نگاه كنيد به: شرح بيت ١٧٥٠/ ٢) آب دست: آبى كه با آن وضو گيرند. آب بايد مطلق باشد (يعنى ناآميخته به چيزى) حالى كه گل آب، مضاف است.
وافى شدن: به كمال رسيدن.
بحر: دريا، و در اين بيت استعارت از عالم معنى و مجردات. (جسم را رها كرده به جان رسيده.) گل: استعارت از جسم است و عارضههاى آن.
طين: گل.