شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٤٧ - دعا و شفاعت دقوقى در خلاص كشتى
نُقل و شراب: استعارت از تعليمهايى كه رهبران و اوليا به سالكان دهند از گفتار يا كردار.
سخن از دعويداران ارشاد بود و فرمود كه اينان به جايى نمىرسند و اگر خواهند نظر عنايت حق بر آنان افتد بايد خودى را رها كنند و در حق فنا گردند. تا آدمى به خود مشغول است نپندارد مورد قبول است.
|
عاشقان كلّ نه عشّاق جزو |
ماند از كلّ آن كه شد مشتاق جزو |
|
|
چون كه جزوى عاشق جزوى شود |
زود معشوقش به كلّ خود رود |
|
٢٨٠٢- ٢٨٠١/ ١ درست است كه در آدمى نوعى ادراك است اما اين ادراك از حواس به دست آمده و كشف حقيقت نتواند كرد چنان كه آب گل آلود ناپاكى را نتواند زدود.
رسيدن به حقيقت آن گاه ميسر گردد كه آدمى خود را به رسول يا يكى از اولياى خدا بپيوندد و چنين اتصال آن گاه دست خواهد داد كه خودى از ميان برود، و خودى آن گاه از ميان خواهد رفت كه طالب خود را تسليم راهبر كند و بدان چه او فرمايد گردن نهد.
|
همچنين هر شهوتى اندر جهان |
خواه مال و خواه جاه و خواه نان |
|
|
هر يكى زينها تو را مستى كند |
چون نيايى آن خمارت مىزند |
|
|
اين خمار غم دليل آن شده است |
كه بد آن مفقود مستىات بدست |
|
|
جز به اندازه ضرورت زين مگير |
تا نگردد غالب و بر تو امير |
|
|
سر كشيدى تو كه من صاحب دلم |
حاجت غيرى ندارم واصلم |
|
|
آن چنان كه آب در گل سر كشد |
كه منم آب و چرا جويم مدد |
|
|
دل، تو اين آلوده را پنداشتى |
لاجرم دل ز اهل دل برداشتى |
|
|
خود روا دارى كه آن دل باشد اين |
كو بود در عشق شير و انگبين |
|
|
لطف شير و انگبين عكس دل است |
هر خوشى را آن خوش از دل حاصل است |
|
ب ٢٢٦٤- ٢٢٥٦ خمار زدن: حالت خمار دست دادن، و «خمار» پديد آمدن سنگينى در سر و كاهلى در اعضاء است كه ميخواره را دست دهد، پيش از هضم تمام شراب.
عكس دل: اشارت است بدان كه نعمتهاى دنياوى عكسى از نعمتهاى واقعى است.
برخوردارى از لذتهاى دنيوى در حد بر طرف ساخن نياز رواست، چنان كه