شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٩ - شرح آن كور دور بين و آن كر تيز شنو و آن برهنه دراز دامن
ذكى: هوشمند.
دِثار: پوشش، جامه.
طپيدن: تپيدن. بيشتر به معنى لرزان و مضطرب بودن است. اما در اين بيت، غلتيدن و سر گرم بودن مناسب است. مرحوم فروزانفر آن را مقتبس از حديثى گرفته است كه در احاديث مثنوى (ص ٨١) آوردهاند، ليكن ارتباط چندانى با آن حديث ندارد.
گوش كش: استعارت از مرگ يا فرشتهاى كه مأمور جان گرفتن است.
در حديث است كه: «يَهرَمُ بنُ آدمَ وَ تَشِبُّ مِنهُ اثنَتانِ. الحِرصُ وَ الامَل: پسر آدم پير شود و دو خصلت او جوان گردد. آز و آرزو.» (بحار الانوار، ج ٧٤، ص ١٦٠، از رسول اكرم، تحف العقول، ص ٦٠) آرزوى دراز آدمى را به گرد آوردن مال دنيا وا مىدارد و آزمندى او را به عيب جويى ديگران. حالى كه عيب خود را ناديده مىانگارد. اما آن را كه دنيا بدو مىبخشد متاع غرور است و چون عمرش سر آيد بيند تهى دست روانه گور است. مثل دنيا و مال دنيا چون كودكان است و پارهاى سفال. آن پاره سفالها را زر انگارند و از يكديگر بربايند و فرياد بر آرند.
|
همچنان لرزانىِ اين عالمان |
كه بودشان عقل و علمِ اين جهان |
|
|
از پى اين عاقلان ذو فنون |
گفت ايزد در نبى «لا يَعلَمُون» |
|
|
هر يكى ترسان ز دزدىِ كسى |
خويشتن را علم پندارد بسى |
|
|
گويد او كه روزگارم مىبرند |
خود ندارد روزگارِ سودمند |
|
|
گويد از كارم بر آوردند خلق |
غرق بىكارى است جانش تا به حلق |
|
|
عور ترسان كه منم دامن كشان |
چون رهانم دامن از چنگالشان |
|
|
صد هزاران فضل داند از علوم |
جان خود را مىنداند آن ظلوم |
|
|
داند او خاصيّتِ هر جوهرى |
در بيان جوهر خود چون خرى |
|
|
كه همىدانم يَجُوز و لا يَجوز |
خود ندانى تو يجوزى يا عجوز |
|
|
اين روا و آن ناروا دانى و ليك |
تو روا يا ناروايى بين تو نيك |
|
|
قيمت هر كاله مىدانى كه چيست |
قيمت خود را ندانى احمقى است |
|
|
سعدها و نحسها دانستهاى |
ننگرى سعدى تو يا ناشستهاى |
|