شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١١ - متهم داشتن قوم انبيا را
متّهم داشتن قوم انبيا را
|
قوم گفتند اين همه زرق است و مكر |
كى خدا نايب كند از زيد و بكر |
|
|
هر رسول شاه بايد جنس او |
آب و گل كو، خالقِ افلاك كو |
|
|
مغز خر خورديم تا ما چون شما |
پشّه را داريم هم راز هما؟ |
|
|
كو هما كو پشّه كو گِل كو خدا |
ز آفتاب چرخ چه بود ذرّه را؟ |
|
|
اين چه نسبت اين چه پيوندى بود |
تا كه در عقل و دماغى در رود |
|
ب ٢٧٣٦- ٢٧٣٢ زرق: دروغ، فريب.
زيد و بكر: كنايت از اين و آن، مردم عادى.
آب و گل: كنايت از جسم، انسان خاكى.
در عقل و دماغ در رفتن: پذيرفته شدن.
مشركان مكه مىگفتند چرا اين قرآن بر مردمى بزرگ از مكه يا طائف فرو فرستاده نشده و مىگفتند: لَوْ لا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذِيراً. (فرقان، ٧) رسم منكران با پيمبران چنين بود، ظاهر آنان را مىديدند و درونشان را نمىتوانستند شناخت. چون شيطان آنان را از فطرت باز گردانده بود: وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ. (نساء، ١١٩)