شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٨ - بيان آن كه نفس آدمى به جاى آن خونى است كه مدعى گاو گشته بود و آن گاو كشنده، عقل است و داود حق است يا شيخ كه نايب حق است كه به قوت و يارى او تواند ظالم را كشتن و توانگر شدن به روزى بىكسب و بىحساب
|
صد زبان و هر زبانش صد لعنت |
زرق و دستانش نيايد در صفت |
|
|
مدّعى گاو نفس آمد فصيح |
صد هزاران حجّت آرد ناصحيح |
|
|
شهر را بفريبد الّا شاه را |
ره نتاند زد شه آگاه را |
|
|
نفس را تسبيح و مصحف در يمين |
خنجر و شمشير اندر آستين |
|
|
مصحف و سالوس او باور مكن |
خويش با او هم سر و هم سَر مكن |
|
|
سوىِ حوضت آورد بهر وضو |
و اندر اندازد تو را در قعر او |
|
|
عقل نورانى و نيكو طالب است |
نفسِ ظلمانى بر او چون غالب است |
|
|
ز آن كه او در خانه، عقلِ تو غريب |
بر درِ خود سگ بود شير مهيب |
|
|
باش تا شيران سوى بيشه روند |
وين سگان كور آن جا بگروند |
|
|
مكر نفس و تن نداند عامِ شهر |
او نگردد جز به وحى القَلب قهر |
|
|
هر كه جنس اوست يار او شود |
جز مگر داود كآن شيخت بود |
|
|
كو مبدّل گشت و جنس تن نماند |
هر كه را حق در مقام دل نشاند |
|
ب ٢٥٦١- ٢٥٤٣ از بن دندان: از صميم دل، از روى راستى.
فن: حيله.
ديده كَن: ديده كندن زمرد، مبتنى بر افسانهاى است كه گويند: «افعى به زمرد نگرد كور شود.» از كتاب سرّ المخزون جابر بن حيان آوردهاند: «اگر افعى نظر بر زمرد كند كور شود.» چنين خاصيت از زمرد در نظم و نثر فارسى و عربى ديده مىشود:
|
ماءُ الجدَاوِلِ ما يَنسابُ ملتوياً |
على زُمرد نبت غير منتشر |
|
|
كالافعوان إذا لاقى زمردة |
فأنساب خوف ذهاب العين و البصر |
|
(الجماهر، ص ١٦٧) اما ابو ريحان بيرونى در كتاب الجماهر فى معرفة الجواهر اين پندار را با آزمايشى كه در اين باره كرده رد مىكند و گويد: زمرد را در تمام فصلها مقابل ديده افعى قرار داديم و تأثيرى نداشت. يك كار ماند و آن اينكه زمرد را بكوبيم و در ديده افعى بريزيم اين كار را هم كرديم اگر ديده آن را نيرو نداد از آن نكاست.
ليكن محمد بن مبارك قزوينى در جواهر نامه از حكيم تيفاش آرد: نگين زمردى را