شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٠ - بيان آن كه نفس آدمى به جاى آن خونى است كه مدعى گاو گشته بود و آن گاو كشنده، عقل است و داود حق است يا شيخ كه نايب حق است كه به قوت و يارى او تواند ظالم را كشتن و توانگر شدن به روزى بىكسب و بىحساب
تعليم گرفتن از وى و رياضت كشيدن، نفس را بكشند يا مسخر گردانند.
|
خلق جمله علّتىاند از كمين |
يار علّت مىشود علّت يقين |
|
|
هر خسى دعوى داودى كند |
هر كه بىتمييز، كف در وى زند |
|
|
از صيادى بشنود آوازِ طير |
مرغ ابله مىكند آن سوى سير |
|
|
نقد را از نقل نشناسد غَوى است |
هين از او بگريز اگر چه معنوى است |
|
|
رُسته و بر بَسته پيش او يكى است |
گر يقين دعوى كند او در شكى است |
|
|
اين چنين كس گر ذكىِّ مطلق است |
چونش اين تمييز نبود احمق است |
|
|
هين از او بگريز چون آهو ز شير |
سوى او مشتاب اى دانا دلير |
|
ب ٢٥٦٨- ٢٥٦٢ عِلَّتى: (علت: بيمارى+ «ياء» نسبت) بيمار (دل).
از كمين: نهان، از درون.
كف زدن در: پيروى كردن.
نقد و نقل: كنايت از كشف حقيقتى و علم صورى. (هر چند بهرهاى از علم گرفته اما آن روشنى را ندارد كه حقيقت را از مجاز بشناسد.) غوى: گمراه.
معنوى: كنايت از آن كه دعوى رسيدن به حقيقت و عالم معنى كند.
رُسته: كنايت از علمى كه از دل جوشد. علمى كه از حق افاضت شود.
بَر بسته: آن چه از اين و آن فرا گيرند.
تنبيهى است كه در خلال مثنوى مكرر آمده است، و آن اينكه از عالم نمايان ظاهر آراسته و برون تهى پرهيز بايد كرد. (براى توضيح بيشتر، نگاه كنيد به: نهج البلاغه، ص ١٩) و داستان بعد در تأييد آن سخنان است كه فرمود.