شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٦ - ربودن عقاب موزه مصطفى
ربودن عقاب موزه مصطفى ٧ و بردن بر هوا و نگون كردن و از موزه مار سياه فرو افتادن
|
اندر اين بودند كآواز صلا |
مصطفى بشنيد از سوى عُلا |
|
|
خواست آبى و وضو را تازه كرد |
دست و رو را شست او ز آن آب سرد |
|
|
هر دو پا شست و به موزه كرد راى |
موزه را بربود يك موزه رُباى |
|
|
دست سوى موزه بُرد آن خوش خطاب |
موزه را بربود از دستش عقاب |
|
|
موزه را اندر هوا برد او چو باد |
پس نگون كرد و از آن مارى فتاد |
|
|
در فتاد از موزه يك مار سياه |
ز آن عنايت شد عقابش نيك خواه |
|
|
پس عقاب آن موزه را آورد باز |
گفت هين بستان و رو سوى نماز |
|
|
از ضرورت كردم اين گستاخيى |
من ز ادب دارم شكسته شاخيى |
|
|
واى كو گستاخ پايى مىنهد |
بىضرورت كش هوا فَتوى دهد |
|
|
پس رسولش شكر كرد و گفت ما |
اين جفا ديديم و بود اين خود وفا |
|
|
موزه بربودى و من درهم شدم |
تو غمم بردى و من در غم شدم |
|
|
گر چه هر غيبى خدا ما را نمود |
دل در آن لحظه به خود مشغول بود |
|
|
گفت دور از تو كه غفلت در تو رُست |
ديدنم آن غيب را هم عكس توست |
|
|
مار در موزه ببينم بر هوا |
نيست از من عكس توست اى مصطفى |
|
|
عكس نورانى همه روشن بود |
عكس ظلمانى همه گلخن بود |
|
|
عكس عبد اللّه همه نورى بود |
عكس بيگانه همه كورى بود |
|
|
عكس هر كس را بدان اى جان ببين |
پهلوى جنسى كه خواهى مىنشين |
|
ب ٣٢٥٣- ٣٢٣٧ اين حديث در شرح يوسف بن احمد مولوى آمده و در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى (ص ١١٨) نقل شده، نيز مجلسى از صدوق از ابن عباس اين داستان را روايت