شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٤ - سر طلب كردن موسى خضر را
سرّ طلب كردن موسى خضر را عليهما السّلام با كمال نبوّت و قربت
|
از كليم حق بياموز اى كريم |
بين چه مىگويد ز مشتاقى كليم |
|
|
با چنين جاه و چنين پيغمبرى |
طالب خضرم ز خود بينى بَرى |
|
|
موسيا تو قوم خود را هشتهاى |
در پى نيكو پيى سر گشتهاى |
|
|
كيقبادى رَسته از خوف و رجا |
چند گردى چند جويى تا كجا |
|
|
آن تو با توست و تو واقف بر اين |
آسمانا! چند پيمايى زمين |
|
|
گفت موسى اين ملامت كم كنيد |
آفتاب و ماه را كم ره زنيد |
|
|
مىروم تا مَجمَعُ البَحرين من |
تا شوم مصحوب سلطان زمن |
|
|
أجعَل الخِضرَ لِأَمرِى سَبَباً |
ذاكَ أو أمضِى وَ أسرِى حُقُبا |
|
|
سالها پرّم به پرّ و بالها |
سالها چه بود؟ هزاران سالها |
|
|
مىروم يعنى نمىارزد بد آن |
عشق جانان كم مدان از عشق نان |
|
|
اين سخن پايان ندارد اى عمو |
داستان آن دقوقى را بگو |
|
ب ١٩٧١- ١٩٦١ خضر: آن چه در قرآن كريم است: عَبْداً مِنْ عِبادِنا. نام خضر را مفسران به پيروى از برخى روايتها بدو دادهاند. (براى توضيح بيشتر نگاه كنيد به: بيت ٢٢٤/ ١ و ٣٥٠٢/ ٢) هشتن موسى (ع) قوم خود را: در تفسير ابو الفتوح رازى آمده است كه موسى چون از دريا بر آمد قوم خود را خطبه خواند و نعمتهاى حق تعالى را بدانها ياد آورى كرد. يكى گفت يا موسى (ع) از تو عالمتر بنده در زمين نيست. گفت نه. جبرئيل بيامد و گفت از تو عالمتر خضر است.
موسيا: شارحان خطاب كننده را مردم گرفتهاند، ليكن ظاهراً گوينده مولاناست كه خود از موسى (ع) مىپرسد و خود جواب مىدهد.
نيكو پى: كنايت از خضر.