شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٩ - حكايت آن زنى كه فرزندش نمىزيست بناليد، جواب آمد كه آن عوض رياضت توست و به جاى جهاد مجاهدان است تو را
|
مغزِ نغزى دارد آخر آدمى |
يك دمى آن را طلب گر ز آن دمى |
|
ب ٣٤١٧- ٣٣٩٨ مأخذ اين داستان ظاهراً روايتى است كه در الجامع الصغير از ابو موسى آمده است «چون فرزند بنده بميرد پروردگار فرشتگان را فرمايد روح فرزند بنده مرا گرفتيد؟ گويند آرى! فرمايد ميوه دل او را گرفتيد؟ گويند بلى! فرمايد بنده من چه گفت؟ گويند تو را سپاس گفت و استرجاع كرد. فرمايد براى بنده من خانهاى در بهشت بسازيد و نام آن را «بَيتُ الحَمد» نهيد.
زوتَر رَو: زود گذرتر.
قَوسِ قزح: رنگين كمان، و آن انعكاس شعاع خورشيد است در ذرههاى باران كه رنگهاى گونه گون پديد مىآورد. در معنى قُزَح خلاف است. گويند جمع قُزحَه است و آن رنگهاى گونه گون است، و گفتهاند قُزَح به معنى بلندى است، و گفتهاند نام شيطان است، و بعضى گفتهاند نام فرشته موكل بر ابر است. ظاهراً قزح واژه غير عربى است.
(چون درنگ قوس قزح در آسمان اندك است- عمر كوتاه فرزند خود را بدان همانند كرده است.) نَذير: بيم، بيم دهنده. در اين صورت مىتوان آن را صفت درد گرفت كه درد زادن بيم مردن طفل را نيز همراه دارد و مىتوان نذير را به معنى رنج و آزار گرفت، اما شاهدى براى آن نيافتم.
آتش در جان افتادن: كنايت از نابود گشتن، نيست شدن، مردن.
ضنت: بخل. بىضنت: كنايت از دائم.
بىكيف: كه به وصف نمىآيد.
لا عَينٌ رَأت: گرفته از حديثى است كه «أعدَدتُ لِعِبادِىَ الصَّالِحينَ ما لا عَينٌ رَأت وَ لا اذُنٌ سَمِعَت وَ لا خَطَرَ عَلى قَلبِ بَشر: آماده ساختم براى بندگان پارسايم چيزى كه ديدهاى نديده و گوشى نشنيده و به دل آدميى خطور نكرده.» (احاديث مثنوى، ص ٩٣، بحار الانوار، ج ٨، ص ٩٢) و در رساله بولس اول، به قرنطيان چنين آمده است: «ما لَم تَرَ عَينٌ وَ لَم تَسمَع اذُنٌ وَ لَم يَخطُر عَلى بالِ إنسانٍ ما أعدَّه اللَّهُ لِلّذِينَ يُحِبُّونَه.» (رساله بولس، فصل ٢، آيه ٩)