شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٣٧ - باقى قصه مهمان آن مسجد مهمان كش و ثبات و صدق او
|
يك دست جام باده و يك دست جعد يار |
رقصى چنين ميانه مىدانم آرزوست |
|
(ديوان كبير، ب ٤٦٤٥)
|
جان حيوانى فزايد از علف |
آتشى بود و چو هيزم شد تلف |
|
|
گر نگشتى هيزم او مُثمِر بُدى |
تا ابد معمور و هم عامر بدى |
|
|
باد سوزان است اين آتش بدان |
پرتو آتش بود نه عين آن |
|
|
عين آتش در أثير آمد يقين |
پرتو و سايه وى است اندر زمين |
|
|
لاجرم پرتو نپايد ز اضطراب |
سوى معدن باز مىگردد شتاب |
|
|
قامت تو بر قرار آمد به ساز |
سايهات كوته دمى يك دم دراز |
|
|
ز آن كه در پرتو نيابد كس ثبات |
عكسها وا گشت سوى امَّهات |
|
|
هين دهان بر بند فتنه لب گشاد |
خشك آر اللّهُ أعلَم بِالرَّشاد |
|
ب ٤٢٢٤- ٤٢١٧ از علف افزودن: اشارت است بدان كه حيات حيوانى و نمو جسمانى از خوراك است و تا اين قوه در كار است جسم پايدار است و چون از ميان رفت، اثرى از آن نمىماند.
آتش: در آن تلميحى است به آيه ٢٤ سوره بقره در وصف دوزخ: فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ. و در اينجا مقصود از «آتشى بودن» در خور سوختن، نابود شدنى، و از ميان رفتنى است.
مثمر: ميوه دهنده.
|
اين عرضها نقل شد لونى دگر |
حشر هر فانى بود كونى دگر |
|
|
نقل هر چيزى بود هم لايقش |
لايق گلّه بود هم سائقش |
|
٩٦٢- ٩٦١/ ٢ (نگاه كنيد به: شرح بيت ٩٥٨- ٩٥٧/ ٢) پرتو آتش: اشارت است بدان چه در برخى حديثهاست كه آن چه از نعمتها و عذابها در دنيا مىبينيم نمونه جزوى است از آن چه در آن جهان است.
به ساز: در بنياد، در ساختمان.
خشك آوردن: خموش شدن.