شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٨ - داستان مشغول شدن عاشقى به عشق نامه خواندن و مطالعه كردن عشق نامه در حضور معشوق خويش، و معشوق آن را ناپسند داشتن كه طلب الدليل عند حضور المدلول قبيح و الاشتغال بالعلم بعد الوصول إلى المعلوم مذموم
داستان مشغول شدن عاشقى به عشق نامه خواندن و مطالعه كردن عشق نامه در حضور معشوق خويش، و معشوق آن را ناپسند داشتن كه طَلَبُ الدَّليلِ عِندَ حُضُورِ المَدلُولِ قَبِيحٌ و الاشتغالُ بِالعِلمِ بَعْد الوُصولِ إلَى المَعلُومِ مَذمُومٌ
|
آن يكى را يار پيش خود نشاند |
نامه بيرون كرد و پيش يار خواند |
|
|
بيتها در نامه و مدح و ثنا |
زارى و مسكينى و بس لابهها |
|
|
گفت معشوق اين اگر بهر من است |
گاهِ وصل اين عمر ضايع كردن است |
|
|
من به پيشت حاضر و تو نامه خوان |
نيست اين بارى نشان عاشقان |
|
|
گفت اينجا حاضرى امّا وَ ليك |
من نمىيابم نصيب خويش نيك |
|
|
آن چه مىديدم ز تو پارينه سال |
نيست اين دم گر چه مىبينم وصال |
|
|
من از اين چشمه زلالى خوردهام |
ديده و دل ز آب تازه كردهام |
|
|
چشمه مىبينم و ليكن آب نى |
راه آبم را مگر زد ره زنى |
|
|
گفت پس من نيستم معشوق تو |
من به بُلغار و مرادت در قُتُو |
|
|
عاشقى تو بر من و بر حالتى |
حالت اندر دست نبود يا فَتِى |
|
|
پس نيم كلىِّ مطلوب تو من |
جزو مقصودم تو را اندر زمن |
|
|
خانه معشوقهام معشوق نى |
عشق بر نقد است بر صندوق نى |
|
|
هست معشوق آن كه او يكتو بود |
مبتدا و منتهاات او بود |
|
|
چون بيابىاش نمانى منتظر |
هم هويدا او بود هم نيز سِر |
|
ب ١٤١٨- ١٤٠٥ منشأ داستان را مرحوم فروزانفر از الاغانى و محاضرات الادباء راغب آوردهاند (مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ٩٩- ١٠٠)، و نظير آن دو داستان در كتابهاى ديگر ديده مىشود. آن چه مهم است اينكه مولانا به شيوه خود آن را از صورت معمولى