شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٠ - رو نهادن آن بنده عاشق سوى بخارا
ستان: به پشت افتاده، بر پشت خفته. در اين بيت كنايت از شكفته و شاداب است.
سمرقند: قند در سمرقند معرب كند كندن است (حاشيه برهان قاطع)، و با قند ارتباطى ندارد. مولانا از مشابهت لفظى اين دو واژه و طبع شاعرانه خود استفاده كرده است. (قند در سمرقند است اما او شيرينى قند را از بخارا چشيد، و راه بخارا پيش گرفت.) مذهب: (اسمِ مصدر) رفتن، (يا اسم مكان) جاى رفتن. نيز در آن ايهامى است به معنى كلامى و فقهى اين كلمه.
بَياض در سواد پيدا شدن: اندك خشنودى پديد آمدن، از غم كاسته شدن.
فسرده: كه در او گرمى عشق نيست.
با شكر مقرون نبودن: عشق نداشتن. (هر چند نيى اما شكر ندارى. هر چند دانشمندى اما از عشق بىبهرهاى.) رخت عقل: اضافه مشبه به مشبه.
جُنوداً لَم تَرَوها: گرفته از قرآن كريم است: وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها. (توبه، ٤٠) وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها. (احزاب، ٩) آن كه از عشق بويى يافت، روى از هر كس جز معشوق تافت. در رسيدن بدو سختىها را آسان ديد و از هيچ مشكل نرميد، اما آن كه به خرد خود مغرور است از اين منزل فرسنگها دور است.