شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٢ - قصه فرياد رسيدن رسول
|
اين كسى ديده است كز يك مشك آب |
گشت چندين مشك پُر بىاضطراب |
|
ب ٣١٤٨- ٣١٢٩ مأخذ اين داستان روايتى است از عمران بن الحصين. خلاصه آن اينكه در بيابانى رسول ٦ مرا به طلب آب فرستاد و ما سخت تشنه بوديم. به زنى كه دو پاى خود را ميان دو مشك آب دراز كرده بود رسيديم. پرسيديم فاصله مردم تو با آب چه مقدار است؟ گفت يك روز و يك شب راه ... گفتم نزد رسول خدا ٦ بيا! گفت رسول ٦ كيست؟ او را نزد پيمبر ٦ برديم. زن بدو نيز آن گفت كه به ما گفته بود. پيمبر فرمود تا آب او را در ظرفى ريختند. ما چهل تن بوديم از آن آب سير شديم و مشكهاى خود را پر كرديم و يكى از ما هم كه نيازمند غسل بود، غسل كرد و ظرف همچنان پر آب بود سپس او را انعام فرمود و او به سوى قوم خود رفت و گفت در راه پيمبرى يا ساحرى را ديدم. (مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ١١٧- ١١٨) حديثى را كه فروزانفر آورده در صدر و ذيل آن جاى اشكال است. در صدر آن روايت آمده است كه رسول ٦ خفته بود تا آفتاب بر آمد. و در ذيل آن چنان كه ديديم خالى كردن آب از مشك بىرخصت زن.
مجلسى در باب جوامع المعجزات رسول ٦ از قرب الاسناد روايت كند كه هنگام باز گشت از تبوك، ياران پيغمبر سخت تشنه بودند و از او آب خواستند پيمبر ٦ ابو هريره را فرمود آبى همراه دارى؟ گفت به اندازه قدحى در ميضاتم[١] هست.
فرمود بياور. پس آن چه در آن بود در قدحى ريخت و گفت بانگ بردار كه هر كه آب مىخواهد بيايد. ياران او آمدند رسول ٦ آب مىريخت و ابو هريره به آنان مىنوشاند تا همه سيراب شدند و ظرفهاى خود را پر كردند. (بحار الانوار، ج ١٧، ص ٢٣٤) قِرَب: جمع قِربَه: مشك.
مرگ خود بر خواندن: آماده مرگ شدن، خود را در حال مرگ ديدن.
عون: ياريگرى.
[١] ميضاة مطهره آب دستان. ظرفى( از چرم) كه در آن آب نگاه دارند.