شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٨٠ - منع كردن دوستان او را از رجوع كردن به بخارا و تهديد كردن و لاابالى گفتن او
منع كردن دوستان او را از رجوع كردن به بخارا و تهديد كردن و لاابالى گفتن او
|
گفت او را ناصحى اى بىخبر |
عاقبت انديش اگر دارى هنر |
|
|
در نگر پس را به عقل و پيش را |
همچو پروانه مسوزان خويش را |
|
|
چون بخارا مىروى ديوانهاى |
لايق زنجير و زندان خانهاى |
|
|
او ز تو آهن همىخايد ز خشم |
او همىجويد تو را با بيست چشم |
|
|
مىكند او تيز از بهر تو كارد |
او سگ قحط است و تو انبانِ آرد |
|
|
چون رهيدى و خدايت راه داد |
سوى زندان مىروى؟ چونت فتاد؟ |
|
|
بر تو گر ده گون موكَّل آمدى |
عقل بايستى كز ايشان كم زدى |
|
|
چون موكَّل نيست بر تو هيچ كس |
از چه بسته گشت بر تو پيش و پس |
|
ب ٣٨١٨- ٣٨١١ لاابالى: (جمله فعليه) پروا ندارم. آهن خاييدن: سخت خشمگين بودن و اين معنى مجازى است و اصل آن در مورد ستوران است كه چون بسته باشند و رها شدن نتوانند، از خشم لگام خود را خايند.
سگ قحط: سگ سخت گرسنه. چه در قحط سال سگان كمتر نان يابند.
كُم زدن: چنين است ضبط نسخه اساس. «كُم» در عربى «آستين» است و معنى «كم زدن»، «آستين تكان دادن و از چنگ موكلان رستن» است. و محتمل است «گُم زدن» باشد به معنى پنهان شدن. (اگر ده نگهبان بر تو مىگماردند عاقلانه بود كه از آنان پنهان شوى.) پيش و پس بسته گشتن: راه به جايى نداشتن، نگريختن.
|
عشقِ پنهان كرده بود او را اسير |
آن موكِّل را نمىديد آن نَذير |
|
|
هر موكَّل را موكِّل مختفى است |
ور نه او در بند سگ طبعى ز چيست |
|
|
خشم شاه عشق بر جانش نشست |
بر عوانى و سيه روييش بست |
|