شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٠٢ - امر كردن سليمان
امر كردن سليمان ٧ پشّه متظلِّم را به احضار خصم به ديوان حكم
|
پس سليمان گفت اى زيبا دَوى |
امر حق بايد كه از جان بشنوى |
|
|
حق به من گفته است هان اى دادور |
مشنو از خصمى تو بىخصمى دگر |
|
|
تا نيايد هر دو خصم اندر حضور |
حق نيايد پيش حاكم در ظهور |
|
|
خصم تنها گر بر آرد صد نفير |
هان و هان بىخصم قول او مگير |
|
|
من نيارم رو ز فرمان تافتن |
خصم خود را رَو بياور سوى من |
|
|
گفت قول توست برهان و درست |
خصم من باد است و او در حكم توست |
|
|
بانگ زد آن شه كه اى بادِ صَبا |
پشّه افغان كرد از ظلمت بيا |
|
|
هين مقابل شو تو و خصم و بگو |
پاسخ خصم و بكن دفع عدو |
|
|
باد چون بشنيد آمد تيز تيز |
پشّه بگرفت آن زمان راه گريز |
|
|
پس سليمان گفت اى پشّه كجا |
باش تا بر هر دو رانم من قضا |
|
|
گفت اى شه مرگ من از بود اوست |
خود سياه اين روز من از دود اوست |
|
|
او چو آمد من كجا يابم قرار |
كو بر آرد از نهاد من دمار |
|
|
همچنين جوياى درگاه خدا |
چون خدا آمد، شود جوينده لا |
|
|
گر چه آن وُصلت بقا اندر بقاست |
ليك از اوّل آن بقا اندر فناست |
|
|
سايههايى كه بود جوياى نور |
نيست گردد چون كند نورش ظهور |
|
|
عقل كى ماند چو باشد سَر دِه او |
كُلُّ شَىءٍ هالِك إلَّا وَجههُ |
|
|
هالك آيد پيش وجهش هست و نيست |
هستى اندر نيستى خود طرفهاى است |
|
|
اندر اين محضر خردها خرد شد ز دست |
چون قلم اينجا رسيده شد شكست |
|
ب ٤٦٦١- ٤٦٤٤ مُتَظَلّم: داد خواه.
دَوى: آواز، بانگ.