شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧ - قصه خورندگان پيل بچه از حرص و ترك نصيحت ناصح
قصّه خورندگان پيل بچه از حرص و ترك نصيحت ناصح
|
آن شنيدى تو كه در هندوستان |
ديد دانايى گروهى دوستان |
|
|
گرسنه مانده شده بىبرگ و عور |
مىرسيدند از سفر از راه دور |
|
|
مهرِ داناييش جوشيد و بگفت |
خوش سلاميشان و چون گلبن شگفت |
|
|
گفت دانم كز تَجوُّع وز خَلا |
جمع آمد رنجتان زين كربلا |
|
|
ليك اللَّه اللَّه اى قومِ جليل |
تا نباشد خوردتان فرزندِ پيل |
|
|
پيل هست اين سو كه اكنون مىرويد |
پيل زاده مشكنيد و بشنويد |
|
|
پيل بچگاناند اندر راهتان |
صيد ايشان هست بس دل خواهتان |
|
|
بس ضعيفاند و لطيف و بس سمين |
ليك مادر هست طالب در كمين |
|
|
از پى فرزند صد فرسنگ راه |
او بگردد در حَنين و آه آه |
|
|
آتش و دود آيد از خرطوم او |
الحَذر ز آن كودك مرحومِ او |
|
ب ٧٨- ٦٩ قصّه خورندگان بچه پيل: مرحوم فروزانفر اين داستان را از حلية الأولياء، آورده، سپس به ديگر مأخذها چون حياة الحيوان دميرى، نشوار المحاضره، جوامع الحكايات، رحله ابن بطوطه، و الفرج بعد الشدة ارجاع داده است. در اينجا خلاصه داستان را از ترجمه الفرج بعد الشدة (ترجمه حسين بن اسعد دهستانى) مىآوريم: ابراهيم خوّاص گويد: با جمعى از صوفيان در كشتى بوديم. موج دريا كشتى را بشكست و ما به ساحل افتاديم. به جايى كه نمىدانستيم كجاست. هيچ خوردنى نداشتيم و دل بر مرگ نهاديم با يكديگر گفتيم هر يك نذرى كنيم شايد فرجى شود. هر يك چيزى نذر كرد من گفتم نذر كردم كه گوشت فيل نخورم ياران گفتند چه وقت چنين سخن است. گفتم به خدا كه بر زبان من آمد و از روى هزل نگفتم كه در آن حكمتى باشد. پس ياران در پى قُوتى شدند. بچه پيلى يافتند خواستند آن را بكشند و بخورند و از من خواستند با آنان موافقت كنم. گفتم