شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٦ - دعا كردن موسى آن شخص را تا به ايمان رود از دنيا
دعا كردن موسى آن شخص را تا به ايمان رود از دنيا
|
موسى آمد در مناجات آن سَحر |
كاى خدا ايمان از او مستان مَبَر |
|
|
پادشاهى كن بر او بخشا كه او |
سهو كرد و خيره رويى و غُلو |
|
|
گفتمش اين علم نه در خورد توست |
دفع پنداريد گفتم را و، سست |
|
|
دست را بر اژدها آن كس زند |
كه عصا را دستش اژدرها كند |
|
|
سرّ غيب آن را سزد آموختن |
كه ز گفتن لب تواند دوختن |
|
|
در خور دريا نشُد جز مرغ آب |
فهم كن وَ اللّهُ أعلَم بِالصَّواب |
|
|
او به دريا رفت و مرغ آبى نبود |
گشت غرقه دست گيرش اى ودود |
|
ب ٣٣٨٨- ٣٣٨٢ خيره رويى: گستاخى.
در خورد: سزاوار، مناسب. (لياقت آموختن اين علم ندارى.) دفع پنداشتن: نپذيرفتن، از سر باز كردن، خاموش ماندن.
لب دوختن: كنايت از خاموش ماندن. (سر الهى را فاش نساختن.) غرض از آوردن اين داستان تقرير اين نكته است كه هر كس لياقت و تاب تحمل اسرار حق و فرا گرفتن آن را ندارد. پس همان به كه به دانسته خود بسنده كند.
|
عارفان كه جامِ حق نوشيدهاند |
رازها دانسته و پوشيدهاند |
|
|
هر كه را اسرار كار آموختند |
مهر كردند و دهانش دوختند |
|
ب ٢٢٤٠- ٢٢٣٩/ ٥ چه اگر آموخت، گاه باشد به زيان وى منتهى گردد. (براى توضيح بيشتر نگاه كنيد به:
شرح بيت: ١٤١/ ٢)