شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣٧ - شنيدن دقوقى در ميان نماز افغان آن كشتى كه غرق خواست شدن
شنيدن دقوقى در ميان نماز افغان آن كشتى كه غرق خواست شدن
|
آن دقوقى در امامت كرد ساز |
اندر آن ساحل در آمد در نماز |
|
|
و آن جماعت در پىِ او در قيام |
اينت زيبا قوم و بگزيده امام |
|
|
ناگهان چشمش سوى دريا فتاد |
چون شنيد از سوى دريا داد داد |
|
|
در ميان موج ديد او كشتيى |
در قضا و در بلا و زشتيى |
|
|
هم شب و هم ابر وهم موج عظيم |
اين سه تاريكى و از غرقاب بيم |
|
|
تند بادى همچو عزرائيل خواست |
موجها آشوفت اندر چپ و راست |
|
|
اهل كشتى از مهابت كاسته |
نعره وا ويلها برخاسته |
|
|
دستها در نوحه بر سر مىزدند |
كافر و ملحد همه مخلص شدند |
|
|
با خدا با صد تضرُّع آن زمان |
عهدها و نذرها كرده به جان |
|
|
سر برهنه در سجود آنها كه هيچ |
رويشان قبله نديد از پيچ پيچ |
|
|
گفته كه بىفايده است اين بندگى |
آن زمان ديده در آن صد زندگى |
|
|
از همه اوميد ببريده تمام |
دوستان و خال و عم بابا و مام |
|
|
زاهد و فاسق شد آن دم متّقى |
همچو در هنگام جان كندن شقى |
|
|
نه ز چپشان چاره بود و نه ز راست |
حيلهها چون مرد هنگام دعاست |
|
|
در دعا ايشان و در زارى و آه |
بر فلك ز ايشان شده دود سياه |
|
|
ديو آن دم از عداوت بين بين |
بانگ زد اى سگ پرستان عِلَّتَين |
|
|
مرگ و جسك اى اهل انكار و نفاق |
عاقبت خواهد بُدن اين اتّفاق |
|
|
چشمتانتر باشد از بعد خلاص |
كه شويد از بهر شهوت ديوِ خاص |
|
|
يادتان نآيد كه روزى در خطر |
دستتان بگرفت يزدان از قدر |
|
|
اين همىآمد ندا از ديو ليك |
اين سخن را نشنود جز گوش نيك |
|
ب ٢١٩٤- ٢١٧٥