شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦١٤ - گفتن شيطان قريش را كه به جنگ احمد آييد كه من يارىها كنم و قبيله خود را به يارى خوانم و وقت ملاقات صفين گريختن
گفتن شيطان قريش را كه به جنگ احمد آييد كه من يارىها كنم و قبيله خود را به يارى خوانم و وقت ملاقات صَفَّين گريختن
|
همچو شيطان در سپه شد صد يكم |
خواند افسون كه إنَّنى جارٌ لَكُم |
|
|
چون قريش از گفت او حاضر شدند |
هر دو لشكر در ملاقات آمدند |
|
|
ديد شيطان از ملايك اسپهى |
سوى صفّ مؤمنان اندر رهى |
|
|
آن جُنوداً لَم تَرَوها صف زده |
گشت جان او ز بيم آتشكده |
|
|
پاى خود واپس كشيده مىگرفت |
كه همىبينم سپاهى من شگفت |
|
|
اى أخَافَ اللَّهَ ما لِى مِنهُ عَون |
اذهَبُوا إنِّى أرَى ما لا تَرَون |
|
|
گفت حارث اى سُراقه شكل هين |
دى چرا تو مىنگفتى اين چنين |
|
|
گفت اين دم من همىبينم حَرَب |
گفت مىبينى جَعاشيشِ عرب |
|
|
مىنبينى غير اين ليك اى تو ننگ |
آن زمانِ لاف بود اين وقت جنگ |
|
|
دى همىگفتى كه پايندان شدم |
كه بودتان فتح و نصرت دم بدم |
|
|
دى زَعيمُ الجيش بودى اى لعين |
وين زمان نامرد و ناچيز و مهين |
|
|
تا بخورديم آن دم تو و آمديم |
تو به تون رفتى و ما هيزم شديم |
|
|
چون كه حارث با سراقه گفت اين |
از عتابش خشمگين شد آن لعين |
|
|
دست خود خشمين ز دست او كشيد |
چون ز گفت اوش درد دل رسيد |
|
|
سينهاش را كوفت شيطان و گريخت |
خونِ آن بىچارگان زين مكر ريخت |
|
|
چون كه ويران كرد چندين عالم او |
پس بگفت إنِّى بَرِيءٌ مِنكُم |
|
|
كوفت اندر سينهاش انداختش |
پس گريزان شد چو هيبت تاختش |
|
ب ٤٠٥٠- ٤٠٣٤ مأخذ اين بيتها حادثه جنگ بدر است كه در ماه رمضان سال دوم هجرت رخ داد و در آيه چهل و هشتم سوره انفال بدين حادثه اشارت شده است. مردم مكه براى جنگ با