شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٨ - بقيه داستان رفتن خواجه به دعوت روستايى سوى ده
بقيّه داستان رفتن خواجه به دعوت روستايى سوى دِه
|
شد ز حد هين باز گرداى يارِ گُرد |
روستايى خواجه را بين خانه بُرد |
|
|
قصّه اهل سبا يك گوشه نه |
آن بگو كآن خواجه چون آمد به ده |
|
|
روستايى در تَملُّق شيوه كرد |
تا كه حزم خواجه را كاليوه كرد |
|
|
از پيام اندر پيام او خيره شد |
تا زُلال حَزم خواجه تيره شد |
|
|
هم از اينجا كودكانش در پسند |
نَرتَع و نَلعَب به شادى مىزدند |
|
|
همچو يوسف كِش ز تقدير عجب |
نَرتع و نَلعَب ببرد از ظِلِّ اب |
|
|
آن نه بازى، بلكه جان بازى است آن |
حيله و مكر و دغا سازى است آن |
|
|
هر چه از يارت جدا اندازد آن |
مشنو آن را كآن زيان دارد زيان |
|
|
گر بود آن سود صد در صد مگير |
بهرِ زر مگسل ز گنجور فقير |
|
|
اين شنو كه چند يزدان زَجر كرد |
گفت اصحاب نبى را گرم و سرد |
|
|
ز آن كه بر بانگ دهل در سالِ تنگ |
جمعه را كردند باطل بىدرنگ |
|
|
تا نبايد ديگران ارزان خرند |
ز آن جَلَب صرفه ز ما ايشان برند |
|
|
ماند پيغمبر به خلوت در نماز |
با دو سه درويش ثابت پُر نياز |
|
|
گفت طبل و لهو و بازرگانيى |
چونتان بُبريد از ربّانيى؟ |
|
|
قَد فَضَضتُم نَحوَ قَمحٍ هائما |
ثُمَّ خَلّيتُم نَبِيّاً قائما |
|
|
بهر گندم تخم باطل كاشتيد |
و آن رسول حقّ را بگذاشتيد |
|
|
صحبت او خَيرُ من لَهو است و مال |
بين كه را بگذاشتى چشمى بمال |
|
|
خود نشد حرص شما را اين يقين |
كه منم رَزّاق و خَيرُ الرّازِقِينَ |
|
|
آن كه گندم را ز خود روزى دهد |
كى توكّلهات را ضايع نهد |
|
|
از پى گندم جدا گشتى از آن |
كه فرستاده است گندم ز آسمان |
|
ب ٤٣١- ٤١٢