شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩١ - گريختن عيسى
گريختن عيسى ٧ فراز كوه از احمقان
|
عيسى مريم به كوهى مىگريخت |
شير گويى خون او مىخواست ريخت |
|
|
آن يكى در پى دويد و گفت خير |
در پيت كس نيست چه گريزى چو طير؟ |
|
|
با شتاب او آن چنان مىتاخت جفت |
كز شتاب خود جواب او نگفت |
|
|
يك دو ميدان در پى عيسى براند |
پس به جِدّ جِدّ عيسى را بخواند |
|
|
كز پى مَرضات حق يك لحظه بيست |
كه مرا اندر گريزت مشكلى است |
|
|
از كه اين سو مىگريزى اى كريم |
نه پيَت شير و نه خصم و خوف و بيم |
|
|
گفت از احمق گريزانم برو |
مىرهانم خويش را بندم مشو |
|
|
گفت آخر آن مسيحا نه توى |
كه شود كور و كر از مستوى؟ |
|
|
گفت آرى گفت آن شه نيستى |
كه فسون غيب را مأويستى؟ |
|
|
چون بخوانى آن فسون بر مُردهاى |
بر جَهد چون شيرِ صيد آوردهاى؟ |
|
|
گفت آرى آن منم گفتا كه تو |
نه ز گِل مرغان كنى اى خوب رو؟ |
|
|
گفت آرى گفت پس اى روح شاك |
هر چه خواهى مىكنى از كيست باك؟ |
|
|
با چنين برهان كه باشد در جهان |
كه نباشد مر تو را از بندگان |
|
|
گفت عيسى كه به ذات پاكِ حق |
مُبدعِ تن، خالق جان در سبق |
|
|
حرمت ذات و صفات پاك او |
كه بود گردون گريبان چاك او |
|
|
كآن فسون و اسم اعظم را كه من |
بر كر و بر كور خواندم شد حسن |
|
|
بر كُه سنگين بخواندم شد شكاف |
خرقه را بدريد بر خود تا به ناف |
|
|
بر تن مرده بخواندم گشت حى |
بر سر لا شى بخواندم گشت شى |
|
|
خواندم آن را بر دل احمق به ود |
صد هزاران بار و درمانى نشد |
|
|
سنگ خارا گشت و ز آن خو بر نگشت |
ريگ شد كز وى نرويد هيچ كشت |
|
ب ٢٥٨٨- ٢٥٦٩