شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٤ - گواهى دادن دست و پا و زبان بر سر ظالم همه در دنيا
گواهى دادن دست و پا و زبان بر سرّ ظالم همه در دنيا
|
پس همين جا دست و پايت در گزند |
بر ضمير تو گواهى مىدهند |
|
|
چون مُوكَّل مىشود بر تو ضمير |
كه بگو تو اعتقادات وامگير |
|
|
خاصه در هنگام خشم و گفت و گو |
مىكند ظاهر سِرت را مو بمو |
|
|
چون موكّل مىشود ظلم و جفا |
كه هويدا كن مرا اى دست و پا |
|
|
چون همىگيرد گواه سر لگام |
خاصه وقت جوش و خشم و انتقام |
|
|
پس همان كس كين موكَّل مىكند |
تا لواى راز بر صحرا زند |
|
|
پس موكّلهاى ديگر روز حشر |
هم تواند آفريد از بهر نشر |
|
ب ٢٤٦٠- ٢٤٥٤ گواهى دست و پا: چنان كه روز رستاخيز دست و پا بر آن چه آدمى ورزيده است گواهى مىدهد وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ. (يس، ٦٥) در اين جهان نيز بود كه گفتار يا كردار آن چه را كه نهان است نشان دهد كه «مَا أضمَرَ أحَدٌ شَيئاً إلَّا ظَهَرَ فِى فَلَتاتِ لِسَانِه وَ صَفَحاتِ وَجهِهِ.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: ٢٦) لوا بر صحرا زدن: كنايت از آشكار كردن.
توضيحى تمثيلى است براى روشن ساختن معنىِ آيه كريمه. آن چه بدان اشارت شده است كه در رستاخيز خواهد بود هم در اين جهان برايت آشكار خواهد نمود.
|
اى به ده دست آمده در ظلم و كين |
گوهرت پيداست حاجت نيست اين |
|
|
نيست حاجت شهره گشتن در گزند |
بر ضمير آتشينت واقفاند |
|
|
نفس تو هر دم بر آرد صد شرار |
كه ببينيدم منم ز اصحاب نار |
|
|
جزو نارم سوى كلّ خود روم |
من نه نورم كه سوى حضرت شوم |
|
|
همچنان كين ظالم حق ناشناس |
بهر گاوى كرد چندين التباس |
|
|
او از او صد گاو برد و صد شتر |
نفس اين است اى پدر از وى ببر |
|